جريان يافت . از [ 1 ] كثرت طعن و ضرب أنابيب « 1 » رواعف « 2 » با خياشيم « 3 » راعفه « 4 » دم از همدمى زد . و زمين از هيجان مواد دموى [ 2 ] بعلّت « 5 » حمرة « 6 » مبتلا شد ، و گردن سران و سرهاى گردنان « 7 » بسيوف مسلول [ 3 ] « 8 » و عمود گران مضروب و مدقوق « 9 » گرديد ، و بيض « 10 » مورچهخورت كه از صدمات قوايم « 11 » افراس « 12 » ذوى نملة « 13 » و غوغاى يلان مور عدّت ، نملى « 14 » شده بود از شدت دو دود خان دودى « 15 » گشت . عاقبت با جند بيدستر « 16 » جند تند سير [ 4 ] بالكليه ردع مادّه فساد گشته باقبال خديو خافقين خفقان « 17 » لواى خصم فالج تسكين پذيرفت ، و رايت منكوسش از علت لوى « 18 » بر خود پيچيد . « اشرف » چون به حواجر حواجز [ 5 ] « 19 » سهم اقبال مرتدع « 20 » و راه نجات را از
هامش
[ 1 ] - نو ، ط : و از .
[ 2 ] - يو : و هوى .
[ 3 ] - يو ، مسلوك .
[ 4 ] - يو ، جند تند سير را ندارد .
[ 5 ] - نو ، عت ، جواجر حواجر ، نو حواجر جواجر .
( 1 ) - ج انبوب ،
( 2 ) - رماح رواعف ، نيزههاى خونچكان ( نف . المنجد )
( 3 ) - ج خيشوم ، بينى و اندرون بينى ( ر ب ) .
( 4 ) - خونين ، خونريز .
( 5 ) - بيمارى .
( 6 ) - آماسى است از جنس طاعون . سرخ باد ( ر ب ) .
( 7 ) - سران ، سروران
( 8 ) - بركشيده ( ر ب ) .
( 9 ) - كوفته ،
( 10 ) - ج بيضة ، زمين سپيد هموار ( ر ب )
( 11 ) - ج قائمة ، يكى از چهار دست و پاى ستور ( ر ب ) .
( 12 ) - ج فرس ، اسب .
( 13 ) - جنبش ، و ذوىنمله ، بسيار حركت ( ر ب ) .
( 14 ) - آبلهگون .
( 15 ) - از حركات نبض
( 16 ) - معرب گندبيدستر خايهء سگ آبى ، آش بچگان . مسقط جنين و مدر حيض و مفتح قولنج ، خفقان بارد و فالج است ( از تحفه ) و ذكر آن بمناسبت مواد ريوى و رعاف و فالج و غيره و نيز مناسبت تشابه لفظى آن با جند تندسير است .
( 17 ) - جنبش .
( 18 ) - كجى ( ر ب ) دو تا شدن ( المنجد ) و نيز علت لوى بيمارى پيچش شكم است ( از ر ب ) .
( 19 ) - اين دو كلمه در نسخ به صورتهاى مختلف و با ترجمههاى نامناسب ذكر شده ، گمان دارم صحيح آن ، حواجز حواجر است . نخست بمعنى موانع و دوم بمعنى پستى و بلندى زمين هر چند كه جمع بر خلاف قاعده است
( 20 ) - بازگردنده .