در آن اوان كه از طريق خراسان خور آسان نمىگذشتى ، بر طبق امنيّت « 1 » امنيّت چنان شد كه هر روز آسمان طبق طلا « 2 » بر سر گرفته [ 1 ] از خاور به باختر رفتى ، و كاروان فلك هر شب آهنگ سير كرده در درّهء آسمان از شباهنگ « 3 » كاروانكش باج گرفتى .
از تيغ انتقامش ابدالى « 4 » ، ابدال وار الف بدل كشيد « 5 » و غلجه [ 2 ] « 6 » غلّ جهل از صدر [ 3 ] و هواى تغلّج « 7 » از سر بدر كرده غل اطاعت به گردن گرفت . بغاة « 8 » لر از گرد بدكردارى دست شستند و طغاة « 9 » كرد ترك لر « 10 » كرده در كنج حرمان نشستند .
دزداران از دزدان خلج « 11 » ايمن گرديدند و راهزنان دريا بار هستى [ 4 ] بخليج خلج « 12 » كشيدند .
أصبت العلا عطلا فحلّيت جيدها « 13 » * فخلنا العلا جيدا و خلناك عقده « 14 »
و ما نلته بشرى بما ستناله « 15 » * إذ الصّبح وافى كانت الشّمس بعده « 16 »
هامش
[ 1 ] - ط ، گرفتن .
[ 2 ] - عت ، غليجه ، ط ، غليجائى .
[ 3 ] - ط ، صدور .
[ 4 ] - عت ، بار باز . ط ، بار بار .
( 1 ) - آرزو ( ر ب ) .
( 2 ) - قرص خورشيد .
( 3 ) - ستارهء كاروانكش .
شعرى . ( برهان ) .
( 4 ) - ر ك ح 5 ص 122 .
( 5 ) - الف كشيدن داغ به صورت الف بر بدن سوختن و بعضى گويند كه در ايام ماتم استرهها بر سينه زنند كه نشانهايش به شكل الفها پيدا مىشوند ( غياث اللغات ) .
( 6 ) - ر ك ح 4 ص 122 .
( 7 ) - بىفرمانى نمودن ( ر ب ) .
( 8 ) - ج باغى ، نافرمان .
( 9 ) - ج طاغى
( 10 ) - مراد ، مطلب ، كام ( برهان ) .
( 11 ) - ر ك ح 4 ص 122 سطر آخر .
( 12 ) - تباهى . ( ر ب ) .
( 13 ) - رسيدى بزرگى را حالى كه از زيور تهى بود .
( 14 ) - پس پنداشتيم بزرگى را گردن و پنداشتيم ترا گردن بند آن .
( 15 ) - و آنچه رسيدى بدان مژده است بدانچه خواهى رسيد بدان .
( 16 ) - چون صبح درآيد ، خورشيد پس آن باشد .