است ، از جوين مسارعت جويان و « شرّ السّير الحقحقه » [ 1 ] « 1 » ايلغار كرده تا مشهد طوس عنان ناكشيد
« فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوانٍ عَلَيْهِ تُرابٌ فَأَصابَهُ وابِلٌ فَتَرَكَهُ صَلْداً »
« 2 » .
حضرت شاه طهماسب كه در آن اوان شاهرود و بسطام را مركز دايرهء شاهى ساخته بود بعد از استماع اين خبر بعزم تسخير خراسان ، شاهرود « 3 » زنان نشاط گشته جيش بسطامى « 4 » « أفرس من بسطام » « 5 » ، از عالى وسطام « 6 » باستعداد « 7 » ، استعداد « 8 » داد [ 2 ] و نواير « 9 » رزم را بسطام « 10 » عزم مضرم « 11 » ، و هيون هاموننورد همايونى [ 3 ] را بستام [ 4 ] « 12 » بستام « 13 » آمود « 14 » ملجم « 15 » كرد ، و با فولادپيكران بيكران ، بيكران « 16 » جهانپيما ، مهما أمكن « 17 » ، مهماز « 18 » عزيمت زد و در حدود جاجرم نيز احتشاد « 19 »
هامش
[ 1 ] - يو ، الحقيقة ، عت ، الحفجفه .
[ 2 ] - يو ، باستعداد يارى خواستن .
كمر استعداد داد .
[ 3 ] - عت ، همايون را نو ، ط ، همايون پى .
[ 4 ] - يو ، استام .
( 1 ) - بدترين رفتار رفتن به حقحقه است و آن بلند برداشتن اسب است دست و پاى را و جنبان رفتن وى . يا لجاج است در رفتن يا رفتن است به مقدار يك ساعت چنان كه رونده را به زحمت اندازد ، و توقف ساعت ديگر ( از ر ب و مجمع الامثال ) .
( 2 ) - پس مثل او مثل سنگ همواريست كه بر او باشد خاكى پس رسد آن را بارانى درشت پس واگذارد آن را رست و سخت ( از آيهء 266 سورهء بقره )
( 3 ) - نام سازيست . . . تار بم را نيز گويند ( برهان ) .
( 4 ) - جوشان ، خروشان .
طمى البحر ، پر شد و برآمد آب دريا .
( 5 ) - شجاعتر از بسطام بن قيس شيبانى از بنى بكر ( مجمع الامثال ) .
( 6 ) - شارحان اين كلمه را ( كنارهاى ولايت ) معنى كردهاند مقابل عالى ولى مأخذى براى آن نيافتم .
( 7 ) - به قدر توانائى .
( 8 ) - در تداول ، آلت و اسباب ، ابزار كار .
( 9 ) - ج نايره .
( 10 ) - سطام ، آهن سر پهن . ( ر ب ) آتشگاه ، سطام بكسر اول فروزينه آتش ( ر ب ) .
( 11 ) - افروخته .
( 12 ) - لگام .
( 13 ) - مرجان ( برهان ) .
( 14 ) - مخفف آموده آراسته .
( 15 ) - با لگام .
( 16 ) - يكران ، اسب .
( 17 ) - چند كه ممكن بود .
( 18 ) - مهميز .
( 19 ) - گرد آمدن .