يمينك فيه اليمن و اليسر فى اليسرى « 1 » * فبشرى لمن يرجو النّدى بهما بشرى « 2 »
به گوش او رسانيدند و ملهمان [ 1 ] عالم غيب [ 2 ] مفهوم :
فسد الزّمان فلا يرى * إلّا ذبابا أو ذئابا « 3 »
فابسط حسامك فى الذّئا * ب و لا تدع ظفرا و نابا « 4 »
واصلت على الذّبان من * عذبات مقرعك العذابا « 5 »
بخاطر خطيرش القا كردند ، و او صيّر « 6 » شيّر « 7 » شير صولت ، و أجهر « 8 » مجهر الصّوت « 9 » بوده و صيدگاه دشمن شكارى را شهباز شديد الخوت « 10 » . سلوكش موافق مسلك هر فرقه و طبقه « و افق شنّ طبقة » « 11 » و محبتش سرشتهء قلب ضعاف و غلب « 12 » « كانّ قلوب النّاس
هامش
[ 1 ] - ط ، ملهم .
[ 2 ] - ط ، غيبى .
( 1 ) - در دست راست تو يمن ( نيك بختى يا بركت ) است و يسر ( توانگرى يا فراخ دستى ) در دست چپ تست .
( 2 ) - پس مژده باد كسى را كه اميد دارد دهش از آن دو ( دست ) مژده باد !
( 3 ) - تباه شد روزگار پس ديده نمىشود مگر مگسى يا گرگها .
( 4 ) - پس بگشا شمشير ترا در گرگها و مگذار ناخنى و دندانى را .
( 5 ) - و بران بر مگسها از سر تازيانهء خود عذاب را .
( 6 ) - خوبصورت ، گويند رجل صير شير يعنى نيكوصورت و هيئت ( ر ب ) .
( 7 ) - نيكوكار . نيكورأى . ( ر ب ) .
( 8 ) - مرد ديدارى تمام خلقت .
( 9 ) - درشت آواز .
( 10 ) - سخت شكارى . ( ر ب ) .
( 11 ) - سازوار افتاد شن طبقه را . شن نام مرديست كه گويند از زيركان عرب بود و گفت زن نكنم تا زنى زيرك چون خود بيابم و چنان افتاد كه بدهى مىرفت و در راه مردى با او همراه شد . شن مرد را گفت تو مرا مىبرى يا من ترا ؟ مرد گفت نادان من و تو هر دو سواريم اين پرسش چه معنى دهد ؟ ! . چون لختى ديگر برفتند نزديك دهى رسيدند كه كشت آن به درو رسيده بود ، شن گفت اين كشت را خورده باشند يا نه ؟ مرد گفت نادان نبينى كه كشت همچنان برجاست و به درو رسيده ؟ ! و چون بده رسيدند مردهاى را ديدند ، شن گفت اين نعش مرده باشد يا زنده ؟ ! مرد گفت نادان نبينى كه مرده است ، سپس مرد به خانه شد و ماجرا با دختر خويش كه طبقه نام داشت بگفت ، طبقه گفت وى مردى دانا بوده است و تو سخن او ندانستى ، آنكه گفت تو مرا برى يا من تو را ؟ همىخواست كه تو داستانى گوئى يا من تا از رنج راه بكاهيم و آنكه گفت اين كشت را خورده باشند يا نه ؟ يعنى خداوند آن آن را فروخته باشد يا نه ؟ و آنكه گفت اين نعش مرده باشد يا زنده چنان خواست كه كسى را از عقب دارد يا نه ؟ مرد نزد شنباز رفت و گفت اكنون پاسخ خويش بشنو و چنان كه طبقه گفته بود پاسخ وى بداد . شن گفت اين پاسخها از تو نباشد گفت آرى مرا دختريست و چنين گفت ، شن آن دختر را بزنى گرفت و نزد كسان خود رفت و مردمان گفتند « وافق شن طبقه » و در اين باره وجوه ديگر نيز گفتهاند رك ( مجمع الامثال ) .
( 12 ) - ج اغلب ، چيره و سطبر گردن ( ر ب ) .