فكم كرب تولّى اذ تولّى [ 1 ] * و كم خطب تجلّى حين جلّى « 1 »
شاهنشاه ملك قدر ، الّذى كاسمه ندر [ 2 ] و فى سماء السّلطنة بدر [ 3 ] « 2 » خديو ايران صولت ايران آرا كه در ميدان نبردش باورد « 3 » كم از نسا « 4 » بود ، در سال هزار و صد [ 4 ] و سى و شش هجرى كه كلك واسطى « 5 » تبار « 6 » تبّار « 7 » نثار « 8 » نثره « 9 » نثار به تاريخش [ 5 ] « دولت ايل [ 6 ] جليل افشار » « 10 » رقم زد از « دره جز » من محال باورد كه مسقط الرّاس « 11 » آن سرور زمن ، و ذات بىهمالش هميشه در آن نزهتسرا صدر انجمن و سرو آن چمن مىبود [ 7 ] ، براى احياى جهان افسرده بر مراقى « 12 » جهانگيرى عروج و اعلان امارات
« وَ أَحْيَيْنا
هامش
[ 1 ] - يو ، اذ تولى ، ندارد .
[ 2 ] - ط ، ندور .
[ 3 ] - يو ، به دو .
[ 4 ] - ط ، يكصد .
[ 5 ] - عت ، تباريحش .
[ 6 ] - عت ، اين .
[ 7 ] - عت ، مىبودى .
( 1 ) - پس چه بسيار اندوهى كه پشت كرد وقتى كه ، گريبانگير شد و چه بسيار كار بزرگ كه دور شد هنگامى كه هويدا شد .
( 2 ) - كه مانند نام خود نادر است و در آسمان پادشاهى ماه تمام است .
( 3 ) - باورد بن گودرز كه گفتهاند كيكاوس سرزمين اين شهر را به دو باقطاع داد و او آن شهر را در آن زمين بساخت . ( وجه تسميهء عاميانه ) و در آن ايهامى است به شهر باورد - ابيورد كه شهرى است بخراسان بين سرخس و نسا ( ر ك معجم البلدان ) .
( 4 ) - نساء ، زن و در آن ايهامى است به معنى ديگر آن شهر نسا . ر ك ح 2 ص 164
( 5 ) - منسوب بواسط ، واسط القصب ، واسطى كه حجاج آن را بنا كرد
( 6 ) - كردنژاد ( برهان ) و واسطى تبار صفت كلك است يعنى خامهاى كه نى آن از واسط بود .
( 7 ) - زبانآور ( ر ب ) .
( 8 ) - صيغهء مبالغه از نثر ، پراكندن .
( 9 ) - بعض محشيان اين كلمه را جواهر معنى كردهاند ، ليكن در قواميس ديده نشد و گويا معنى مشهور آن مقصود است كه نام دو ستاره است نزديك يكديگر از منازل ماه .
( 10 ) - - 1136 ه . ق .
( 11 ) - مولد ، زادگاه .
( 12 ) - ج مرقاة ، پايهء نردبان . ( ر ب ) .