و از كف بلور مانند سقاة « 1 » لعلى شفاه « 2 » تبريزى ، تبريز « 3 » ساغر ياقوتفام تربيز « 4 » معنى خونآشامى نموده اين شعر دلاويز را مىسرودند : [ 1 ]
چو در پيلپايى « 5 » قدح مىكنيم * بيك پيلپا « 6 » پيل را پى كنيم « 7 »
گاهى جام هلالى را از فروغ بادهء آفتاب تاب ، بدر [ 2 ] لبريز « 8 » كرده ، كاسهء خورشيد را بر سر گردون مىشكستند « 9 »
« وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً »
« 10 » و هنگامى [ 3 ] با آغوشى [ 4 ] « 11 » هم آغوشى [ 5 ] و [ 6 ] در سرخاب « 12 » ، سرخاب « 13 » نوشى نموده به سرخاب رخسارهء خود را سرخاب « 14 » قلبشكن مىشمردند « و يزعمون أنهم ملكوا [ 7 ] النّجد و الصّنعاء » « 15 » . زمانى با شوخ خوش ادا در كنج طرب چنگ و بربط
هامش
[ 1 ] - ط ، اضافه دارد : شعر .
[ 2 ] - ط ، بدر مثاب .
[ 3 ] - يو ، هنگام .
[ 4 ] - جز ط ، آغوش . و ط اضافه دارد : مست .
[ 5 ] - نو ، آغوش .
[ 6 ] - ط ، و ، ندارد
[ 7 ] - يو ، ملك .
( 1 ) - ج ساقى . ( ر ب ) .
( 2 ) - ج شفه ، لب ( ر ب ) .
( 3 ) - ر ك ح 17 ص 70
( 4 ) - پيدا كردن ( ر ب ) . آشكار كردن . ( ظاهرا و تبريز . . . )
( 5 ) - پيلپا نوعى از قدح بزرگ شرابخوارى . ( برهان ) .
( 6 ) - حربهاى كه بيشتر زنگيان دارند .
( برهان ) . و در آن ايهامى به معنى ديگر آن نيز هست ، يعنى با خوردن يك قدح مى پيل را پى كنيم .
( 7 ) - نظامى گنجوى ( بنقل لغد ) .
( 8 ) - يعنى قدح هنگامى كه لبريز از باده بود به درخشندگى بدر مىنمود .
( 9 ) - كنايه از مستى شديد و عربده كشيدنست .
( 10 ) - و آنان مىپندارند كه ( ايشان ) كار نيكو مىكنند .
( از آيهء 104 سورهء كهف ) .
( 11 ) - آغوش ، پرستار و بنده . ( برهان ) از نامهاى غلامان و بندگان . ( لغد ) .
( 12 ) - كوهى بر جنوب شهر تبريز متصل به شهر .
( برهان ) .
( 13 ) - شراب لعلى . ( برهان ) .
( 14 ) - سهراب ، پسر رستم . ( برهان ) .
( 15 ) - و مىپنداشتند كه مالك شدهاند نجد و صنعا را .