تخطي إلى المحتوى الرئيسي

دره نادره ( تاريخ عصر نادرشاه ) ( فارسى ) — صفحة 155

مساهمون:

ص١٥٥

در بيان جلوس حضرت طهماسب شاه [ 1 ]

« إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ »
« 1 » . بعد از انتشار خبر استيلاى افغان [ 2 ] ، شاهزادهء والاگهر [ 3 ] طهماسب ميرزا در آخر ماه محرم كه : « آخر ماه محرم [ 4 ] » ( سنهء 1135 ) [ 5 ] تاريخ [ 6 ] جلوس ميمنت مأنوس اوست ، در قزوين بر اورنگ سلطنت نشسته ، افاغنه بدفع او برخاستند ، و او بجانب تبريز با كمال شتاب تكاور « 2 » انگيز گشته ، به مقتضاى شباب « 3 » لازم الشّباب « 4 » « و إنّ سكر الشّباب اشدّ من سكر الشراب » « 5 » ابواب تدبّر را اقفال « 6 » إغفال « 7 » بر زده ، نخست با خمار « 8 » مستخمران « 9 » شيشه گردن « 10 » و مقربان [ 7 ] قرابه « 11 »
هامش
[ 1 ] - عت : شاه طهماسب . ط ، شاه طهماسب ميرزا [ 2 ] - ط : اضافه دارد : باصفهان . [ 3 ] - ط ، والاجاه . [ 4 ] - عت اين جمله را ندارد . [ 5 ] - يو ، 1138 و بالاى عدد 8 عدد 7 هم نوشته شده . [ 6 ] - يو ، قبل از كلمهء تاريخ اضافه دارد . او زادهء يم طبع ميرزا قوام الدين محمد قزوينى . [ 7 ] - يو ، ندارد . ط ، و با مقربان . ( 1 ) - همانا زمين از آن خداست بميراث دهد آن را به كسى كه خواهد . ( از آيهء 125 سورهء اعراف ) . ( 2 ) - اسب ( برهان ) . ( 3 ) - نشاط ( ر ب ) . ( 4 ) - همراه جوانى ، توأم با جوانى . ( 5 ) - همانا مستى جوانى سخت‌تر است از مستى مى . ( 6 ) - ج قفل . ( 7 ) - مص باب افعال ، فراموش نمودن . ( ر ب ) . ( 8 ) - جماعت مردم . ( 9 ) - ج مستخمر افا باب استفعال ، نيك شراب‌خوار ( ر ب ) . ( 10 ) - اين تركيب را مؤلف بهار عجم و به پيروى از او مؤلف آنندراج ، احمق و بىخرد معنى كرده‌اند . ليكن چنين لغتى در برهان ، غياث ، چراغ هدايت ، فرهنگ رشيدى ، سرورى ، ديده نشد . مأخذ بهار عجم و آنندراج به‌طورىكه تصريح كرده‌اند بيت خاقانى است :اين شيشه گردنان كه از اين خيمهء كبود * بىنام چون قرابه به گردن طنابشانالبته اگر لغويان ديگر تصريحى بدين معنى كرده بودند و يا شاهد ديگرى وجود داشت ، حمل كلمه به معنى ذكر شده ( احمق ) نيكو مىنمود ، ليكن ، در بيت خاقانى بقرينهء اشعار قبل و بعد آن كه حسودان را به فرسوده هاون ، كرم ابريشم ، زنبور نحل ، تشبيه كرده است ، معنى بىثبات ، و بىدوام براى كلمه مناسب‌تر از احمق است ( 11 ) - ( و به تخفيف راء نيز شيشهء شراب و صراحى . ( غياث ) .