و اهل محلات از محل خود كوچ كرده كوچ « 1 » در جايشان مستوكر [ 1 ] « 2 » و طيور فارغبالى متطاير « 3 » آمد . « خربان ارض صقرها أملّت [ 2 ] » « 4 » و عموم مأكولات « أعزّ من العنقاء المغرب » « 5 » گشته ، كار به جايى رسيد [ 3 ] كه سى روز ايام هر ماه را [ 4 ] سيمرغ « 6 » قلهء قاف قحطى مىتوانست گفت ، و شدت عنقا « 7 » به حدى انجاميد كه دربارهء اهل شهر به مثل « طارت بهم العنقاء » « 8 » تمثل مىتوانست جست .
« كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ وَ زُرُوعٍ وَ مَقامٍ كَرِيمٍ . وَ نَعْمَةٍ كانُوا فِيها فاكِهِينَ »
« 9 » و بيوت « 10 » عاليه « 11 » حاويهء « 12 » آثار
« خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها »
« 13 » ، و آيينهء خانههاى دلنشين از اين واقعه صورتنماى معنى « واقعة على عرسها « 14 » و عروسها » گشته آن عرصهء پرخروش
هامش
[ 1 ] - عت ، مستور كرد .
[ 2 ] - يو اين جمله را ندارد
[ 3 ] - يو ، از اين كلمه تا كلمه به حدى ، ندارد .
[ 4 ] - عت ، را ندارد .
( 1 ) - جغد . ( برهان ) .
( 2 ) - آشيانه گير .
( 3 ) - افا باب تفاعل ، پراكنده ( ر ب ) .
( 4 ) - حباراهاى سرزمينىاند كه چرخ ( مرغ شكارى ) آن بستوه آمده است .
( 5 ) - نايابتر از عنقاء مغرب . مؤلف منتهى الارب آرد العنقاء المغرب و عنقاء مغرب و مغربة با الوصف و عنقاء مغرب به اضافه ، مرغى است معروف الاسم مجهول الجسم يا از الفاظ بىمعانى است يا مرغى است بزرگ دور پرواز و آن را بدين نام نامند چون در گردن آن سپيدى است . . . و در وجه توصيف آن به مغرب ، ميدانى نويسد : از آن رو كه هر چه را مىربود پنهان مىكرد .
( 6 ) - بخاطر قحطى خوار و بار چنان كه سيمرغ ناياب است .
( 7 ) - سختى و بلا . ( ر ب ) .
( 8 ) - مثلى است . يعنى هلاك كرد و معدوم ساخت ( ر ب ) . و ر ك ميدانى .
( 9 ) - چه بسيار واگذاشتند باغها و چشمهها و كشتزارها و جايگاههاى نيكو و نعمتى كه در آن خوش بسر مىبردند ( قرآن كريم آيات 24 - 26 سورهء الدخان )
( 10 ) - ج بيت بفتح اول خانه .
( 11 ) - بلند .
( 12 ) - دربردارنده .
( 13 ) - افتاده بر سقفهاى خود ( ويران شده ) مأخوذ از آيهء 261 سورهء بقره .
( 14 ) - عرس ستونى است در وسط خيمه ، واقعة على عرسها يعنى سرنگونشده و معنى عروس آشكار است .