پس بمفاد « من قرع بابا و لجّ ولج » « 1 » از باب ابرام « 2 » ، حلقهكوب در مطلب گشته و التجا « 3 » را [ 1 ] به آستان راستاننواز حضرت سراى عقل شتافت ، و نخست طوطى زبان را شكر « 4 » شكر « 5 » شكر ، شگرف ساخت ، و بعرض حجّاب « 6 » حجاب « 7 » جلال و بوّاب « 8 » ابواب « 9 » اقبال رسانيد كه : فكرت ، پيشهء [ 2 ] كسالت پيش گرفته و بر كاهل « 10 » كاهلى « 11 » و توانى « 12 » ، از ناتوانى سوار آمده و خامهء بقباق « 13 » اسلة اللسان « 14 » شوكتآسا [ 3 ] « 15 » ، زبان شكايت تيز و پيراهن كاغذى در بر كرده ، بسان ماتمزدگان ، از دست زمين و زمان ، گريبان [ 4 ] دريده و بر سينه الف كشيده « 16 » و خوالستان « 17 » ، دست از دهان [ 5 ] برگرفته [ 6 ] « 18 » خود را به سياهى زده « 19 » بجاى مداد از ديده اشك « 20 » شنگرفگون مىريزد ، تصويب [ 7 ] « 21 » و ايعاظ « 22 » و تهذيب و ايقاظ « 23 »
هامش
[ 1 ] - ط ، ندارد .
[ 2 ] - ط ، پيشه ، ندارد .
[ 3 ] - ط ، شوك .
[ 4 ] - ط ، گريبان ، ندارد .
[ 5 ] - ط ، دهن .
[ 6 ] - ط ، گرفته .
[ 7 ] - يو ، و تصويب .
( 1 ) - كسى كه كوفت درى را و ستهيد ، درآمد . آقاى فروزانفر ذيل اين بيت :چون در معنى زنى بازت كنند * پر فكرت زن كه شهبازت كنندنوشتهاند : بعضى و از جمله مولانا ( دفتر سوم ص 319 س 14 ) آن را حديث شمردهاند و مؤلف اللؤلؤ المرصوع ( ص 73 ) گويد كه حديث نيست . ( مآخذ حديث ص 29 ) و ( ر ك همان كتاب ص 105 ) . اين عبارت در حدائق السحر ( باب تجنيس مكرر ص 9 آمده است .
( 2 ) - مص باب افعال ، بستوه آوردن . ( ر ب ) . اصرار .
( 3 ) - مص باب افتعال ، پناه گرفتن . ( ر ب ) .
( 4 ) - شكار . ( برهان ) .
( 5 ) - معروف .
و شكر شكر ، اضافه مشبه به است بمشبه يعنى شكار شكرى را كه مانند شكر شيرين است براى طوطى زبان نيكو ساخت ( شكر بسيار كرد ) .
( 6 ) - ج حاجب ، پردهدار ( ر ب ) .
( 7 ) - پرده .
( 8 ) - دربان .
( 9 ) - ج باب ، در .
( 10 ) - دوش ( ر ب ) .
( 11 ) - سستى ، ناتوانى بخاطر فزونى سن .
( 12 ) - مص باب تفاعل مانده و سست گرديدن .
( 13 ) - پرگوى . ( ر ب ) .
( 14 ) - تيززبان و نيز اين تركيب معنى طرف زبان دهد . ( ر ب ) .
( 15 ) - خار .
( 16 ) - الف بر سينه كشيدن ، سينه را با استره چاك زدن ( كنوز ) و كنايت از شكاف سر قلم است . رك ح 6 ص 76
( 17 ) - بر وزن تابستان ، دوات سياهى . ( برهان ) .
( 18 ) - دست از دهان بر گرفتن ، هر چه در دل داشتن بىتحاشى گفتن . ( كنوز ) . سر بازكردن .
( 19 ) - به سياهى زدن ، سياه پوش شدن به صورت ماتميان ( كنوز ) .
( 20 ) - چيزيست كه از سيماب و گوگرد سازند و مصوران به كار برند . ( برهان ) .
( 21 ) - راست گوى دانستن ، راست گوى شمردن ( ر ب ) . پسنديدن ، پذيرفتن .
( 22 ) - شارحان اين كلمه را پند دادن معنى كردهاند ، ليكن از ماده وعظ باب افعال استعمال نشده .
( 23 ) - بيدار كردن ، برانگيختن ( ر ب ) .