عاقبت بقرانيطس « 1 » سيهروزى و اقسام اسقام « 2 » هورات [ 1 ] « 3 » گرفتار آمده ، بهر طرف كه [ 2 ] درمان « 4 » نمايد درم « 5 » و درمان نيابد . و متطبّبى « 6 » كه مانند غضروف لا اسم له « 7 » گمنام ، و عرق « 8 » عرقوبش « 9 » عرقوب يمامهء « 10 » ايّام و حشايش « 11 » خسايس « 12 » اخلاق و اصل السّوسش [ 3 ] « 13 » تمام نمّام « 14 » بوده ، عيبهء « 15 » پرعيب
هامش
[ 1 ] - ط ، يو ، هوارات .
[ 2 ] - يو ، ندارد .
[ 3 ] - ط ، اليماقه .
[ 4 ] - نو ، ط ، السوس .
( 1 ) - ورم و آماس حجاب و ورم دماغ . ( برهان ) .
( 2 ) - ج سقم ، بيمارى .
( 3 ) - ج هوارة بفتح اول و چهارم ، نيستى و هلاكى . ( ر ب ) .
( 4 ) - مص ، گام نزديك برداشتن در شتاب روى . ( ر ب ) . آهسته و نرم رفتن . ( ر ب ) .
( 5 ) - معروف .
( 6 ) - نوآموز در پزشكى . آنكه نيك پزشكى نداند ( المنجد ) .
( 7 ) - غضروف دوم از سه غضروف حنجره و آن به گردن بازنهاده است برابر درقى و به گردن بازپيوسته است و اين را نام نيست و او را بتازى « لا اسم له » گويند و بوقت فراز آمدن حنجره سر بسوى زبان دارد . ( ذخيرهء خوارزمشاهى بنقل لغد ) .
( 8 ) - رگ . ( ر ب ) .
( 9 ) - مركب از عرقوب ، پى سطبر پاشنهء مردم + ش متصل سوم شخص مفرد مضاف اليه .
( 10 ) - ميدانى در مجمع الامثال ، ذيل عنوان مواعيد عرقوب آرد : مردى از عماليق است ، برادر وى حاجت به دو برد عرقوب گفت چون اين خرما بن شكوفه آرد تراست . چون شكوفه برآورد برادر نزد وى شد و وفاى بعهد را طلبيد عرقوب گفت باش تا غوره گردد و چون غوره شد گفت بگذار تا زرد و سرخ شود و چون زرد و سرخ شد گفت مهلتى ده تا رطب گردد و چون رطب گشت گفت مهلت بايست تا تمر شود و چون تمر گرديد عرقوب شبانه برفت و آن را ببريد و برادر را چيزى نداد ، لاجرم بخلف وعد مثل شد . اشجعى گويد :و عدت و كان الخلف منك سجية * مواعيد عرقوب اخاه بيترب .و يترب موضعى است نزديك يمامه .
( 11 ) - ج حشيش ، گياه خشك . ( ر ب ) .
( 12 ) - ج خسيسه ، پست ( المنجد ) .
( 13 ) - بيخ سوس ، بيخ درختى است و شيرين است ليكن شاخ آن تلخ بود چين ( ر ب ) . وسوس طبيعت است ( ر ب ) . بنابراين معنى ديگر اصل السوس بنياد است .
( 14 ) - سخن چين ( ر ب ) و گياهى است خوشبوى مدر و مخرج جنين و كرم ( ر ب ) .
( 15 ) - كيسه از چرم و مانند آن . جامه دان ( ر ب ) .