راى حكيم قارون مكنتش « 1 » ، مرضاى زمينگير را جز بقارون « 2 » معالجت نكند ، و خلق كريم خطا بخشش [ 1 ] ناتوانان [ 2 ] مفلس را ، جز فلوس « 3 » و دينار [ 3 ] « 4 » و معجون عطا « 5 » ندهد ، از [ 4 ] تانقات [ 5 ] « 6 » حكيمانهاش ظفر النّسر « 7 » از كفّ الاسد « 8 » پنجه برتابد و از تنوّقات « 9 » حاذقانهاش ظفرة [ 6 ] العجوز « 10 » با اصابع فرعون « 11 » ، به مظافرت « 12 » دست يازد [ 7 ] ، دردمندى كه استشمام « 13 » شميم « 14 » مشموم « 15 » خلقش كند ، بوى عود نشنود « 16 » و خسته جانى كه مداوا از انفاس خوشش جويد ، هنگام عود « 17 » عود
هامش
[ 1 ] - يو ، بخش .
[ 2 ] - عت ، نو ، ط ، ناتوان .
[ 3 ] - ط ، دينار .
[ 4 ] - يو ، از ندارد .
[ 5 ] - عت ، نقاب .
[ 6 ] - نو ، ط ، ظفر .
[ 7 ] - نو بازو . ط ، دست و بازو بازد .
( 1 ) - قدرت ، شدت و در فارسى بمعنى ثروت فراوان به كار رفته است .
( 2 ) - فريز گياهى خوشبو است ( نف ) .
( 3 ) - مغز خيار شنبر و آن داروئى مسهل است . و نيز جمع فلس ، پول خرد .
( 4 ) - نام سريانى تخم كشوث ( تحفه ) . ( نف ) . و در كنوز آرد : شربت دينار نام نسخهء مركب حكيم بختيشوع است خوراك آن را بيك دينار مىفروخت لهذا بدين نام موسوم شد .
( 5 ) - در كنوز : معجونى است جهت تقطير بول . و در اختيارات بديعى آرد : معجون عطائى مستعمل مؤلف است جهت دفع سرعت انزال . . . و ظاهرا مقصود مؤلف همين معجون است زيرا در الفاظ داروئى به اين كتاب توجه داشته است .
( 6 ) - ج تانق ، ريزهكارى نمودن در كار ( ر ب ) نيك نگريستن .
( 7 ) - ظفرة النسر ، كف العقاب ، قاطانيقى ، گياهى است برگ آن مانند مورد و زيتون و ميوهاش شبيه بسيب كوچكى و تخم آن مانند نخود . . . ( لغد ) .
( 8 ) - پنجهء شير ، عرطنيثا ، آذربو ، بيخى سياه رنگ شبيه به شلغم . . . منبت آن كشتزارهاست ( لغد ) .
( 9 ) - ج تنوق ، آراستگى در كار ( ر ب ) .
( 10 ) - ظفيرة العجوز ، بار مغيلان ، خارخسك ، ثمر خسك ( لغد ) . و معنى لغوى آن ناخن پيرزن است .
( 11 ) - سنبلى است به قدر انگشت ، شبيه به نى و گرهدار و مجوف و با اندك پهنى و از يمن خيزد ( تحفه ) .
( 12 ) - بر يكديگر ظفر جستن . و اين باب را قياسا استعمال كرده است .
( 13 ) - مص باب استفعال بوئيدن .
( 14 ) - بوى خوش . ( ر ب ) .
( 15 ) - مشك . ( ر ب ) .
( 16 ) - به كار او نيايد . بوى عود را در مقابل بوى او خوش نداند .
( 17 ) - بازگشتن و مقصود بازگشتن بيمار است از پزشكخانه به خانهء خود نه عود بيمارى چنان كه بعضى محشيان معنى كردهاند .