چندين عدس « 1 » شرح بنگارد . و براى عضلات و مفاصل « 2 » ، نسخ « 3 » معضل « 4 » و مفصّل « الطف من ماء المفاصل و اعذب من نهر السّلاسل » « 5 » تدوين دهد ، به غريزهء [ 1 ] غزيره « 6 » حصبه « 7 » از جسم حصباء « 8 » و يرقان « 9 » از چهرهء زبرقان « 10 » پردازد ، و بحسن تحديق « 11 » و تحذيق « 12 » حمّاى داير [ 2 ] « 13 » از طبيعت خورشيد ، و دوار « 14 » از سر سپهر دوّار « 15 » زايل سازد ، و سقّم « 16 » صفراوى نهار « 17 » را بسقمونياى « 18 » تدابير محموده « 19 »
هامش
[ 1 ] - عت ، الغريزه .
[ 2 ] - عت ، دايره نو ، ط ، دار .
( 1 ) - استر ( اقرب الموارد ) و نيز نام نرسك ( حبهء معروف ) . در ( ر ب ) آن را به سكون دال ضبط كرده و نويسد : نام استرى است ولى ظاهرا موجب اين اختصاص ، توهمى است كه از شعر يزيد بن زياد خطاب به استر خود ( عدس ما لعباد عليك امارة . . . ) براى مؤلف دست داده و عدس نام مطلق استر است نه استرى مخصوص .
( 2 ) - ج مفصل بفتح اول و كسر سوم ، بند اندام و هر جاى پيوستگى در استخوان .
( ر ب ) .
( 3 ) - ج نسخه ، آنچه پزشك براى بيمار نويسد از دارو .
( 4 ) - پيچيده ، دشوار . طبيبى كه از بيمار خويش درمانده باشد . ( ر ب ) .
( 5 ) - لطيفتر از آب كه از ميان دو كوه درآيد و گواراتر از نهر شيرين خوش و سرد . جملهء اول بدين صورت : اعذب من ماء المفاصل در مجمع الامثال ميدانى آمده است .
( 6 ) - بسيار آب از چاه ، بسيار شير از شتر و جز آن ( ر ب ) .
سرشار ، لبريز .
( 7 ) - نوعى تب دائمى كه بروز بثور سرخ رنگ در سينه و شكم و پشت همراه است ( بحر الجواهر ) .
( 8 ) - سنگريزه ( ر ب ) .
( 9 ) - تغييرى است فاحش در رنگ بدن به زردى و سياهى بسبب جريان خلط زرد يا سياه به پوست و اطراف آن ( قانون فن 15 فصل سوم ) .
( 10 ) - ماه ( ر ب ) .
( 11 ) - تيز نگريستن ( ر ب ) .
( 12 ) - نيك حاذق بودن ( اين باب را قياسا استعمال كرده است ) .
( 13 ) - نوعى از تب ربع است و بيشتر ربع دائر است و كمتر آن لازم ( بحر الجواهر . قانون كتاب چهارم حميات ) .
( 14 ) - و بفتح اول نيز گشتن سر بعلتى ( ر ب ) . سرگيجه .
( 15 ) - چرخنده .
( 16 ) - و بفتح اول و بفتح اول و دوم نيز بيمارى . ( ر ب ) .
( 17 ) - مقصود از اين بيمارى تب غب خالص است و منشأ آن صفر است كه در گوشت و پوست انتشار مىيابد و چون عارض شود تا 12 ساعت طول مىكشد و از داروهاى معالج آن سقمونياست ( قانون كتاب چهارم حميات )
( 18 ) - به عربى محموده نامند ، عصارهء نباتى پرشير است كه شاخهاى بسيار از يك بيخ مىرويد و به قدر سه چهار زرع بر زمين پهن مىشود . . . برگش مثل برگ لبلاب . . . و گلش سفيد است ( تحفه ) .
( 19 ) - صفت تدابير ، مطابقهء صفت با موصوف بقياس نحو عربى و در آن ايهامى است بمعنى ديگر اين كلمه يعنى سقمونيا .