حاقنه [ 1 ] « 1 » بر ذاقنه « 2 » و الصاق « 3 » صدر « 4 » بر عجز « 5 » نمايد ، از فهم « رد العجز على الصّدر » « 6 » بعجز گرايد ، هميشه از خاطر خرّم با ضواحك « 7 » هزل بر شاعران خنذيذ « 8 » خنديده و با غزاله « 9 » چشمان غزاله « 10 » طلعت « 11 » در خلوت معازلت « 12 » مغازلت « 13 » ورزيده ، دايرهء زندگانيش در بسيط « 14 » غبرا « 15 » متقارب « 16 » بهزج « 17 » ، و با نشاط وافر « 18 » و سرور كامل « 19 » تضمين مزدوج « 20 » بوده ، التفات زمانه در تنسيق « 21 »
هامش
[ 1 ] - عت ، متن ص 82 تا كلمهء قبل حاقنه را ندارد .
( 1 ) - مغاك ميان ترقوه و كتف . ( ر ب ) .
( 2 ) - آنچه زير زنخ است يا سر حلقوم يابند حلقوم يا چنبر گردن . . . ( ر ب ) در مثل آمده است . لا لحقن حواقنك بذواقنك يعنى ترا در انديشه خواهم افكند و اين مثل را براى كسى زنند كه به قهر و غلبه تهديد كند ( مجمع الامثال ميدانى ) .
( 3 ) - چسبانيدن .
( 4 ) - سينه .
( 5 ) - سرين ( ر ب ) .
( 6 ) - عجز آخر بيت را گويند و صدر اول بيت را ورد العجز على الصدر صنعتى است كه دبير يا شاعر به اول سخن منثور يا به اول بيت ، لفظى گويد و به آخر همان لفظ بازآرد و اين صنعت بر شش نوع است . . . ( حدائق السحر ص 18 به بعد )
( 7 ) - چهار دندان كه ميان انياب و اضراس واقع است . چهار دندان . پيش ( غياث ) .
( 8 ) - شاعر خوشگوى مفلق و دلاور كه كسى به روى دست نيابد . ( ر ب ) .
( 9 ) - آهو برهء ماده . ( ر ب ) .
( 10 ) - آفتاب ( ر ب ) .
( 11 ) - طلعة ، ديدار . ( ر ب ) .
( 12 ) - ( غياث ) از مصدر عزلة ، بمعنى كنارهگيرى و خلوت گزيدن استعمال كرده است .
( 13 ) - عشقبازى ( ر ب ) .
( 14 ) - گسترده .
زمين فراخ ( ر ب ) . و در علم عروض نام يكى از بحرها است و اجزاء آن چهار بار مستفعلن فاعلن بود .
( المعجم ص 62 ) .
( 15 ) - زمين .
( 16 ) - نزديك شونده . و نام بحرى است كه اجزاء آن چهار بار فعولن است ( المعجم ص 170 ) .
( 17 ) - نوعى سرود و ترانهء طربانگيز . ( ر ب ) . نام بحرى كه اجزاى آن چهار بار مفاعيلن است . ( المعجم ص 95 ) .
( 18 ) - بسيار ، افزون .
( ر ك رب ) . و نام بحرى است كه اجزاء آن شش بار مفاعلتن بود ( المعجم ص 62 ) .
( 19 ) - مقابل ناقص ، بىنقص و نيز نام بحرى از بحور شعر است و اجزاء آن شش بار متفاعلن بود ( المعجم ص 62 ) .
( 20 ) - اين صنعت چنان بود كه دبير يا شاعر بعد از آنكه حدود اسجاع و قوافى نگاهداشته باشد و شرايط آن بجاى آورده ، در اثناء ابيات دو لفظ مزدوج يا بيشتر به كار بندد . . . فلان به سيرت گزيده و عادت پسنديده معروفست . . . ( حدائق السحر ص 27 - 28 ) .
( 21 ) - آراستن . ترتيب دادن . ( ر ب ) .