در طريق محبتم سر باختهاى ، و بتيغ دوستى خود را سينهچاك راه وفا ساخته ، به دستگيريم خطاب
« هِيَ عَصايَ أَتَوَكَّؤُا عَلَيْها »
« 1 » از ترجمان ضميرم يافته ، و در انجاح « 2 » مطالبم به اشارهء سرانگشتى ، سر ، قدم ساخته شتافتهاى ! . هنگام تسويد « 3 » ، اسود « 4 » آسا از سخنان تلخ ، بر اعدا ، زعاق [ 1 ] « 5 » جانگزا پيموده و زمان هيجاء [ 2 ] « 6 » هجا « 7 » ، بسان نيزهء خطّى « 8 » از طعنات « 9 » سلكى « 10 » و مخلوجة « 11 » ، بر حريف [ 3 ] طعنه [ 4 ] زن « 12 » در كارزار سخن ، كار ، زار نمودهاى ، دمى تيزمغزى از سر بدر كن ! و به كامم گامى بردار ! و شطرى از سطر نيازم رقم زن ! و شمّهاى از راز درونم بنگار !
از اين تمنا گلبن قلم را شكوفههاى شگفت ، شكفت ، و در خط شده « 13 » از صرير « 14 » ، زفير [ 5 ] « 15 »
« وَ يَضِيقُ صَدْرِي وَ لا يَنْطَلِقُ لِسانِي »
« 16 » بركشيده گفت [ 6 ] : كه
« إِنَّا لَنَراكَ فِي سَفاهَةٍ »
« 17 » . مدتى است كه مشّاطهء « 18 » شاطّهء « 19 » خاطر زادگان « 20 »
هامش
[ 1 ] - يو ، جانكزا زعاق .
[ 2 ] - ط ، به زمان هيجا .
[ 3 ] - نو ، خريف
[ 4 ] - جز ط ، همهء نسخ طعنه .
[ 5 ] - ط ، زفير صرير .
[ 6 ] - ط ، گفت ندارد .
( 1 ) - اين عصاى من است بدان تكيه مىكنم ( از آيهء 19 سورهء طه ) .
( 2 ) - برآمدن حاجت ( ر ب ) .
( 3 ) - سياه كردن ، نوشتن .
( 4 ) - مار بزرگ سياه ( ر ب ) .
( 5 ) - آب تلخ سطبر كه خوردن نتوانند ( ر ب ) .
( 6 ) - جنگ ، با مد و بدون مد هر دو آيد ( ر ب ) .
( 7 ) - نكوهيدن ( ر ب ) .
( 8 ) - بستنگاه كشتى است ببحرين كه رماح خطيه بدان منسوبست بدان جهت كه در آنجا آن را مىفروشند نه آنكه منبت نيزههاست ( ر ب ) .
( 9 ) - ج طعنة واحد طعن ، زدن به نيزه .
( 10 ) - نيزهء راست ( ر ب ) . طعنه سلكى ، نيزه زنى راست ( لغتنامه از مهذب الاسماء ) .
( 11 ) - نيزه زنى چپ و راست ( ر ب ) .
( 12 ) - بدگو ، سرزنش كن ( لغتنامه ) .
( 13 ) - در خط شدن ، آزرده شدن ( بهار عجم بنقل كنوز ) .
( 14 ) - بانگ .
( 15 ) - اول آواز خر مقابل شهيق كه آخر آنست ( ر ب ) به گلو فرورفتن آواز از سختى ( نف ) .
( 16 ) - و تنگ است دل من و گشاده نيست زبان من ( از آيهء 12 سورهء الشعراء ) .
( 17 ) - همانا ما مىبينيم ترا در بىخردى ( از آيهء 64 سورهء اعراف ) .
( 18 ) - آرايشگر .
( 19 ) - جارية شاطه ، دختر راست قامت ( ر ب ) .
( 20 ) - ج خاطرزاده ، اضافهء مقلوب ، زادهء خاطر .