اطناب « 1 » ، و شد طويله « 2 » كرده ، بجانب اختصار و احتصار « 3 » عنانگراى شد .
دل بانگ زد [ 1 ] كه هان اسم ساميش را بكاغذ « 4 » بكاغذ بر و نام ناميش را به عزت در نامه « 5 » به نامه [ 2 ] « 6 » آور . پس قلم بالرّأس و العين « 7 » گفته ، نخست به آب گوهر معنى دهان شست ، و به جنبش پاى جبين « 8 » راه تحيّتش چست ، جست . و سرزمين ورق را ماشيا على رأسه « 9 » درنوشت « 10 » و خديو [ 3 ] « 11 » آفق « 12 » و نادر آفاق نوشت . آنكه :
از نهيب زخم تير قوس ذو القرنين « 13 » او * در چه مغرب رود هر شب سكندر « 14 » آفتاب « 15 » .
هامش
[ 1 ] - ط ، زده .
[ 2 ] - عت ، در نامهء سامه . ط ، نو ، در نامه به نامه درآور .
[ 3 ] - ط ، خديو .
( 1 ) - خلاف ايجاز و آن آنست كه معنى مقصود را با عبارتى بيشتر از متعارف ادا كنند ( تعريفات ) و در قصر نيز گذشته از معنى لغوى ، ايهامى است بمعنى اصطلاحى آن مقابل اطناب .
( 2 ) - رسن كه بدان پاى ستوران بندند ( ر ب ) .
( 3 ) - چنين است در همهء نسخ و احتصار را معنى مناسبى با اين جملات نيست چه احتصار ، حصار ( بالشى شبيه پالان ) بر شتر بستن است و شايد اين كلمه نيز اختصار است يكى بمعنى كوتاه ساختن سخن و ديگرى بمعنى كوتاه كردن راه . و در كنوز بجاى اين كلمه اقتصار آمده است .
( 4 ) - شارحان عموما اين كلمه را عزت تمام ، معنى كردهاند . مؤلف كنوز بيت معروف سعدى را كه در ديباچهء بوستانست شاهد اين معنى آورده است :نه قندى كه مردم به صورت خورند * كه ارباب معنى بكاغذ برندولى كلمهء كاغذ در اين بيت بمعنى لغوى به كار رفته ، و ظاهرا معنى فوق مولود تعبيرات هندى است .
( 5 ) - مكتوب ، نوشته ( برهان )
( 6 ) - كتابت ( برهان ) .
( 7 ) - به سرو به چشم و اين كلمه را در مقام امتثال و اطاعت گويند .
( 8 ) - اضافهء استعارى .
( 9 ) - رونده بر سر ، و لطف اين قيد در ضمن تشبيه قبلى ( سرزمين ورق ) به خوبى آشكار است .
( 10 ) - طى كرد ، پيمود .
( 11 ) - پادشاه ، خداوند .
( 12 ) - مرد در نهايت كرم يا در نهايت علم يا در غايت فصاحت و فضايل ( ر ب ) مرد بزرگوار ( لغتنامه از مهذب الاسماء ) .
( 13 ) - كمان دو شاخ . و در ذو القرنين ايهامى است بذو القرنين معروف
( 14 ) - سرنگون ( برهان ) و در آن ايهامى است به اسكندر ( ذو القرنين ) و سفر او به مغرب الشمس . رجوع شود بآيات 73 - 97 سورهء كهف .
( 15 ) - ر ك تعليقات .