پيش افتاده . و كيقباد مكانى كه رشك قباب « 1 » كيان « 2 » جلالش ، كىّ « 3 » بر دل كيان نهاده . و فرّخزاد شهريارى كه ساسانيان در دربار فلكسانش ساسانى « 4 » حسباند . و نرسى « 5 » شوكتى كه اشكانيان ، از نرسيدن بخدمتش از اشك افشانى اشكانى « 6 » لقب [ 1 ] . اردشير [ 2 ] توانى كه اردشير « 7 » در پيش نهيب مهيبش از روباه كم آيد ، و بهمن « 8 » بهمن « 9 » مقامى كه به مطاردهء « 10 » ضيغم « 11 » تهوّرش پلنگى گر آيد ، بلنگى گرايد .
اسكندر داراكش ، دارا « 12 » كش ، ميخانهء احسانش ، و خسروان پرويز « 13 » را پردهء ديده ، خاك پرويز « 14 » درگاه پرويز « 15 » شانش . از لطف سكنهء [ 3 ] درش ، هر سكندر « 16 » بختى فراسياب « 17 » شان مىگردد . و در بحر سطوت هايلش كاسهء سر هر سكندر « 18 » تختى فراسياب « 19 » سان مىگردد داراى راى [ 4 ] « 20 » جهانآرايش [ 5 ] ، آرايش
هامش
[ 1 ] - تنها ط ، لقباند .
[ 2 ] - ط ، و اردشير .
[ 3 ] - ديو ، سكته .
[ 4 ] - ديو ، ندارد .
[ 5 ] - عت ندارد .
( 1 ) - ج قبه .
( 2 ) - خيمهء گرديرا ( ظ كردى را ) گويند كه بيك ستون بر پاى باشد ( برهان ) . كيان خيمه كرد و عرب بود ( حاشيهء برهان مصحح آقاى دكتر معين نقل از لغت فرس ) .
( 3 ) - داغ
( 4 ) - گدا و گدائىكننده ( ر ك حاشيهء برهان مصحح آقاى دكتر معين ص 1072 و رك تعليقات ) .
( 5 ) - نرسى در شاهنامه پادشاه اشكانى شمرده شده ولى مؤلف ايران باستان او را از دورهء ساسانيان شمرده است و گويد در روايت شاهنامه اشتباها به دورهء اشكانى انتقال يافته ( ايران باستان طبع دوم ص 2542 )
( 6 ) - گريان ، اشكافشان . ( وجه اشتقاق عاميانه ) .
( 7 ) - مؤلف برهان ذيل كلمه ارد نويسد : بمعنى خشم و قهر و غضب باشد . و ذيل اردشير نويسد : نام بهمن بن اسفنديار . . . و معنى تركيبى آن شير خشمناك چه ارد بمعنى قهر و خشم نيز آمده . . . ( انتهى موضع الحاجة ) . آقاى دكتر معين مصحح برهان نويسند : وجه اشتقاق عاميانه است چه اين نام در پارسى باستان ارتخشتر بمعنى شهريارى مقدس است .
( 8 ) - نيكانديش ، خوبمنش ، نيكنهاد .
( 9 ) - نام پسر اسفنديار .
( 10 ) - حمله آوردن بر يكديگر ( ر ب ) .
( 11 ) - شير بيشه .
( 12 ) - لاى و دردى كه در ته خم نشيند ( برهان ) .
( 13 ) - پيروز ( برهان ) .
( 14 ) - غربال ، مخفف پرويزن ( برهان ) و خاك پرويز اضافهء مغلوب است .
( 15 ) - پسر هرمزد چهارم .
( 16 ) - سرنگون ( برهان ) .
( 17 ) - مخفف افراسياب .
( 18 ) - مخفف اسكندر .
( 19 ) - حباب ( برهان ) .
( 20 ) - اضافهء مشبه به بمشبه .