« نظر اليها فلقّى نضرة و سرورا » « 1 » ، و استعارات نادرهء دريش « 2 » ، در هر باب از معانى دلنشين ، قصور « 3 » بىقصور [ 1 ] « 4 » كه .
« يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ . إِذا رَأَيْتَهُمْ حَسِبْتَهُمْ لُؤْلُؤاً مَنْثُوراً »
« 5 » . تمثيل « 6 » و تشبيهش « 7 » را بلا تشبيه ،
« كَأَمْثالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَكْنُونِ »
« 8 » خوان ، و ايهام « 9 » و تلميحش « 10 » را بىابهام ،
« وَ جَنَى الْجَنَّتَيْنِ دانٍ »
« 11 » ما اعجبه « 12 » من تأليف لكساء « 13 » الكساء « 14 » كاس « 15 » ، و كأس « 16 »
« يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِها شَرابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ فِيهِ شِفاءٌ لِلنَّاسِ »
« 17 » . مصحّفاته « 18 » مع
هامش
[ 1 ] - عت ، مقصور .
( 1 ) - كسى كه بدان نگريست پس دريافت تازهروئى و شادمانى را ( مأخوذ از آيهء 11 سورهء دهر ) .
( 2 ) - مركب از درى ، زبان فارسى رايج پس از اسلام + ش ضمير متصل مضاف اليه .
( 3 ) - ج قصر .
( 4 ) - عيب ( نف ) .
( 5 ) - گرداگرد آنان مىگردند پسركانى كه جاويداند ، چون آنان را بينى پندارى مرواريدهاى افشاندهاند ( از آيهء 19 سورهء دهر ) .
( 6 ) - تمثيل ، استعارتى است بطريق مثال چنان كه الفاظى چند كه بر معنى ديگر دلالت كند بياورند و آن را مثال معنى مقصود سازند ( المعجم ص 362 ) .
( 7 ) - همانند ساختن چيزىرا به چيزى بخاطر انبازى آنان در صفتى . استعمال لفظ در معنى مجازى به علاقهء مشابهت .
( 8 ) - همانند مرواريدهاى پوشيده در صدف ( از آيهء 22 سورهء واقعه ) .
( 9 ) - به گمان افكندن و آن صنعتى است كه لفظى را كه دو معنى دارد ، يكى دور و ديگرى نزديك به كار برند تا خاطر شنونده نخست بمعنى نزديك متوجه شود ، ليكن مقصود گوينده معنى دور باشد .
( 10 ) - الفاظ اندك كه معنى بسيار را رساند .
( المعجم 370 ) اشاره به قصهء معلومى يا شعر مشهورى يا مثل رائجى بدون ذكر آن ( جواهر البلاغه ص 436 )
( 11 ) - ميوهء تازه ( يا چيده ) دو بهشت ، نزديكاند ( از آيهء 54 سورهء الرحمن ) .
( 12 ) - خوشا ، زها .
( 13 ) - پوشيدنى ، پوشش .
( 14 ) - بزرگى ، بلندى مرتبه ( ر ب ) .
( 15 ) - افا ، پوشنده . مقصود مؤلف اينست كه اين تأليف شگفت ، لباس رفعت الفاظ را بر قالب معانى مىپوشاند .
( 16 ) - جام ، كاسه .
( 17 ) - بيرون مىآيد از شكم آنها ( زنبوران ) نوشيدنى كه رنگهاى آن گوناگونست . در آن بهى است مردمان را ( از آيهء 71 سورهء نحل ) .
( 18 ) - مصحفات ، امف باب تفعيل . و آن كلمهايست كه در آن تغييرى دهند در حركت يا حروف . محشى كنوز نويسد :
مقصود الفاظ متجانس است . ( ر ك تعليقات ) .