از ميان آن مىگذرد و شهر را به دو قسمت مىنمايد كه با پلى بهم مرتبط مىباشند .
گرگان بجانب شرق و « بكيرآباد » بجانب غرب واقع و هر دو مجموعا به اندازه « رى » مىباشند .
به « سرزمينهاى خلافت شرقى » و « نزهت القلوب » و « فرهنگ جغرافيايى ايران » و « جغرافياى سياسى كيهان » رجوع شود .
( 90 )
ص 8 ، سطر 13 : دشت قپچاق « 1 »
[ د ش ت ق پ چا ق ] ( اسم خاص ) . نام دشتى است بشمال بحر خزر . حمد اللّه مستوفى آن را چنين مىآورد :
« دشت قپچاق بر شمال بحر خزر و در اقليم ششم قرار دارد . داراى صحارى و علفزارهاى نيكو و عمارات و بلاد و قرى اندكست . ساكنين آنجا اكثر طوايف صحرانشين و بيابانگردند .
از بلاد مشهور قپچاق « خزر » است كه صحرا را به دو باز خوانند و دشت خزر گويند . زمين آن هامون و علفزارهاى نيكو و دواب و مواشى فراوان دارد . معاش اهل آنجا ازين علفزارها و آبش از عيون مىباشد . »
( از نزهت القلوب مقالهء سوم چاپ ليدن ص 258 )
( 91 )
ص 8 ، سطر 15 : افساد
[ ا ف سا د ] ( مصدر باب افعال ) . تباه كردن ( از منتهى الارب ) . فاسد كردن . خرابى رساندن .
( 92 )
ص 8 ، سطر 15 : سوالف
[ س و ا ل ف ] ( جمع سالفه ) . گذشتهها ، ديرينها .
( از منتهى الارب )
( 93 )
ص 8 ، سطر 18 : خمول
[ خ مو ل ] ( مصدر ) . حقارت ، مذلت ، تاريكى ، ظلمت .
( از منتهى الارب )
( 94 )
ص 8 ، سطر 20 : جارتله
[ جا ر ت ل ل ] ( اسم خاص ) . اين نام به صورت « جار » نيز آمده است . « قاضى عبد اللطيف افندى » در تاريخ خوانين شكى از « جار » بكرات نام برده است . اعتماد السلطنه آن را ناحيتى از « لكزستان » مىداند كه شهر مشهور
هامش
( 1 ) - اين نام « قبجاق » و « قبچاق » و « قفجاق » نيز آمده است .