تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جهانگشاى نادرى ( فارسى ) — صفحة 423

مساهمون:

ص٤٢٣
از خوف جان درصدد تسليم و رضا بوده معترف بگناهان مامضى باشد . بعد از آنكه تقصيرات ايشان در دار الضرب تعذيب سكّه بزر ميشد على الحساب گوش و بينى او را قطع و چشمهاى ايشان را كور كرده ، محصلان شديد براى تحصيل آن وجه بيوجه روانه ساخته ، محصّلان نيز در كوچه و برزن بهر زن و مردى كه دچار ميگشتند درآويخته زر مطالبه ميكردند . سيمين تنان را به علت نقره‌فام بودن پوست از تن باز ميكردند ، و خورشيد طلعتان را به بهانهء زردارى مانند آفتاب بر فلك ميكشيدند . بهر كس كه چون غنچه مشت زرى بو ميبردند برنگ گل جامهء جانش را چاك ميزدند . و جمعى كه بسان سرو سالها بيك قباى سبز مدارا ميكردند بكشاكش ارّه جفا از پايش درميآوردند ، و اكثر بيگناهان نقد جان را بعلاوهء مال تسليم مينمودند . باز نجاتى برايشان ميسر نگشته اين حواله از ورثهء ايشان بهمسايه و از همسايه بمحلّه و از محلّه به شهر و از شهر بمملكت و از مملكت بولايت دور - دست دست بدست سرايت ميكرد . الحق كسى تا آن دور را نميديد تسلسل را نمىفهميد كه بچه معنى است . و تا زنجيرخانهء احتسابش را مشاهده نميكرد زنجير عدل نوشيروان را نميدانست كه از چه سلسله است . هيهات اين وجوه محال از كجا بوصول و مطلوب پادشاه چگونه بحصول مىپيوست . مصرع :
ز عشق تا بصبورى هزار فرسنگ است .
بعد از آنكه لاوصول گشتن اين وجوه معلوم راى معدلت‌پيراى ميشد ، بيگناهانرا كه بجاى هر دانگى از الف نخورده هزار چوب خورده بودند ، بتقصير حواله‌جات لم يصل و مساعى بيحاصل « 1 » و حقوق ثابته ديوانى معطّل گشته ، با پاهاى مجروح و چشمهاى نابينا « 2 » بزجر و عقوبت روانه راه
هامش
( 1 ) - در نسخهء « ح » « حواله‌جات لاوصول و حاصل‌هاى بىمحصول » ( 2 ) - در نسخهء « ح » : « با پاى شكسته و چشم‌هاى بسته »
جهانگشاى نادرى ( فارسى ) — صفحة 423 | ميرزا مهدي خان استر آبادى