و آن وقت در مجادله بر روى هم گشايند . پس مقرر شد كه دليران باز مستعد چپاول گشته ، نهال نيزه و سنان را ، كه در آن چند روز بانتظار بهار سازگارى در حديقه ظفر خشك لب و تشنهكام مانده بود ، از جويبار خون خصم سيراب سازند . اللهيار خان با سركردگان از شنيدن اين خبر آشفتهحال گشته ، با روى نياز بدرگاه خديو دشمننواز آمده ، چون عهد آن طايفه را مانند آفتاب زمستان و سحاب تابستان اعتبارى نبود ، عبد الغنى افغانى با بعضى از سركردگان ايشان مأمور بتوقف در اردوى همايون و اللهيار خان رخصت انصراف به شهر يافت .
در دوم ربيع الاول عريضهاى از جانب سركردگان اسفزار رسيد ، مبنى بر اينكه ذو الفقار خان بعد از ورود به اسفزار با سيدال ، كه از وقت فرار در آنجا توقف داشت ، افاغنهء اسفزار را كوچانيده ، روانهء فراه ساخته ، چون اين معنى از دلائل واضحهء نفاق بود يوسف سركردهء باريكزائى « 1 » را با يكنفر ، از چاكران دربار ، روانهء قلعه ساخته ، به اللهيار خان و ساير سركردگان تهديدات وحشتانگيز فرستادند . فرستادگان چون بازگشتند خبر رسانيدند ، كه افاغنه با اللهيار خان بطغيان همداستان گشته ، در مقام سركشى ميباشند . پس عبد الغنى را با چند نفر از سركردگان كه در اردوى همايون بودند حبس نظر ساخته ، باقى سركردگان را كه از دودهء جهل مركب بودند ، مانند مداد بسياهچال افكندند ، و يك قلم خط بطلان بر اوراق سازگارى كشيدند ، يوسف مزبور چون دوباره صداقت ورزيده آمده بود ، از حكم
« اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ »
« 2 » مصون مانده ، رخصت انصراف يافت .
در بيان طغيان و محاربهء اللهيار خان :
چون اللهيار خان بسپهدارى حصانت « 3 » حصار ، و سخترويى متانت ديوار ، كار خود را در نفاق و دورويى يكرو كرده ، دست اميد خود را
هامش
( 1 ) - در نسخهء « ح » : « باريكرانى »
( 2 ) - سورهء 12 ، آيهء 9 ، معنى : « بكشيد يوسف را يا اندازيدش »
( 3 ) - در نسخهء « ح » : « بسپهدارى سختجانى حصار و محكمى و متانت ديوار . »