ابو على جادّهء صواب گم كرد و از مساعدت توفيق محروم ماند . قضا ديدهء بصيرت او بر دوخت ، و از محرق كورهء عالم خود را در منجنيق عنا و الم انداخت . ابو على در راه جرجانيّه چون به مرحلهء هزار سف رسيد ، و آن ديهى است بر جانب غربى خوارزم ، ابو عبد اللّه خوارزمشاه نزلى به دو فرستاد ، و تخلّف از خدمت استقبال را عذر خواست . چون شب درآمد ، دو هزار پياده و سوار بفرستاد ، تا در مكامن آجام به وقت ارتكام ظلام بر او شبيخون كنند .
ابو على ندانست كه بر ديوارى كه اساس آن واهى بود تكيه نبايد كرد ، و از مار زخم خورده احتراز بايد كرد ، و تقدير آسمانى اين معنى از خاطر او محو كرد ، تا چون پردهء ظلام در سر اشهب روز كشيدند ، از زمزمهء ناى و كوس زلزلهاى در حواشى منزل ابو على افتاد ، و پيرامن قصرى كه خوابگاه او بود فرا گرفتند .
ابو على از يكى از ملازمان پرسيد كه موجب اين غلبه و حاصل اين طلبه چيست ؟ گفتند : خوارزمشاه به مؤاخذت تو مثال داده است ، اگر بر وفق اذعان و لطف انقياد اجابت كنى ، لايقتر باشد ، و اطفاء غيظى كه در درون خوارزمشاه اندوخته كرده باشى ، و به اميد خلاص و وجه نجات نزديكتر باشى . ابو على از سر اضطرار بين ذلّ و عار رضا داد و فرو آمد و وقت صبح روز شنبه غرّهء ماه رمضان سنهء ستّ و ثمانين و ثلثمايه او را پيش خوارزمشاه بردند . بفرمود تا او را در قصرى محبوس كردند ، و وجوه و معارف لشكر او را گرفته ، در سلاسل و اغلال كشيدند ، و در شهر منادى دادند كه از اتباع ابو على هركه اينجا توقّف سازد ، به اباحت خون او رخصت است . و از اين اعذار و انذار همه چون حروف تهجّى از هم فرو گسستند . حاجب او ايلمنكو با جمعى از ميان برون شد و به جرجانيه پناهيد .
و چون والى جرجانيّه [ مأمون بن ] محمّد از اين حال آگاه شد ، آتش غيرت در نهاد او زبانه زد ، و حميّت و اضطراب بر او مستولى گشت ، و جمرات لشكر و انجاد حشم خويش جمع كرد ، و به سر خوارزمشاه فرستاد ، تا چون
جامع التواريخ ( تاريخ سامانيان وبويهيان وغزنويان ) ( فارسى ) — صفحة 58
مساهمون: رشيد الدين فضل الله همدانى
ص٥٨