اوست :
لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ
ارزانى دارد ، و از سر هفوات و عثرات ما برخيزد ، تا بندگان [ سرگشته ] با سررشتهء خويش آيند و [ تدارك ] مافات تقصيرهاى گذشته [ به خدمات پسنديده ] كنند .
چون رسالت ايراد كردند ، رسول فايق را بگرفتند ، و در مطمورهاى باز داشتند ، و ايلچى ابو على را نواخته باز فرستادند [ و ] فرمودند كه حالى به جرجانيه رود و مستمر باشد ، تا انديشهء نانپارهء او به امضا رود ، و نامه به مأمون محمّد والى جرجانيه نوشتند ، تا مقدم او را مكرّم دارد ، و به اقامت مواجب و حوايج او قيام نمايد تا آنچه مقتضاى راى باشد ، در باب او تقديم افتد .
فايق از خطابى كه با سفير او رفت در خشم شد ، و دل بر آن نهاد كه از جيحون بگذرد و با ايلك خان پيوندد ، و در عداد خدم و حشم او منحصر گردد . ابو على را گفت : مقصود از ارسال تو به خطّهء جرجانيّه تفريق ذات البين است ، و آنكه سلسلهء اتّحاد و موافقت ما از هم فرو گشايند ، و به نظر بصيرت از خيانتى كه ما در ملك كردهايم و جنايتى كه در تمادى ايّام انگيختهايم ، ياد آريم . طمع صلاح و توقّع عفو و اغماض آهن سرد كوفتن است ، و خود را به عشوهء محال در دام بلا انداختن ، صلاح در آنست كه خود را در معرض خطر نيارى و صحبت من فرو نگذارى ، و به مداجات و مداهنهء اعدا مغرور نشوى .
قضا چشم بصيرت ابو على بازبست ، و گوش هوش او را از استماع آن نصايح كر ساخت ، تا مساعدت فايق فرو گذاشت و راه مباعدت پيش گرفت .
شعر
چو تيره شود مرد را روزگار * همه آن كند كش نيايد به كار
و در آن منزل از يكديگر مفارقت كردند .
فايق از جيحون بگذشت ، و به اهتمام ايلك خان تمسّك ساخت ، و آنجا قبول تمام يافت ، و به مكان معمور و محلّ مرموق ملحوظ شد ، و او را به انواع اعزاز و اقسام اكرام بنواخت ، و به نظم كار و اصلاح او متضمّن و متقبّل شد .