تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع التواريخ ( تاريخ سامانيان وبويهيان وغزنويان ) ( فارسى ) — صفحة 52

مساهمون:

ص٥٢
هواى جرجان وبىّ و عفن است ، و لشكرها به عفونت اين هوا متأذّى شوند ، اگر خصم را معاودتى باشد و عجزى افتد ، چون هوا شكسته شود ، و فصل خزان رسد ، گرگان به دست است . عامّهء سپاه را اين راى موافق افتاد ، و حبّ وطن و ميل اهل و مسكن غالب آمد . بر اين اتّفاق ختم كردند . ابو على را از سر اضطرار موافقت نمودن لازم شد ، و به مراد ايشان همداستان گشت . در اثناى اين حال خبر رسيد كه صاحب كافى كه چراغى بود در ظلمت آن حادثه و طبيبى در معالجت آن نايبه به جوار رحمت حق پيوست ، و دعوت مرگ را اجابت كرد . ابو على دل از مقام جرجان برگرفت . چه استظهار كلّى او به مكان صاحب كافى بود ، و همواره در حفظ مصالح و رعايت مناجح او مبالغت نمودى ، و فخر الدّوله را بر معرفت قدر و اهتمام به مناظم امور او تحريض دادى . ابو على از راه جوين برفت و فايق را در مقدّمه از راه اسفراين فرستاد ، و به حدود نيشابور به هم پيوستند . چون سيف الدّوله از وصول ايشان خبر يافت ، مسرعان بدوانيد و از وصول ايشان اعلام داد ، و با فوجى لشكر كه با او مانده بودند از نيشابور بيرون آمد ، و به ظاهر شهر خيمه زد منتظر مدد ، ابو على و فايق تعجيل نمودند . سيف الدّوله بدان قدر لشكر به محاربت و مضاربت ايشان مبادرت نمود ، و خلقى را به شمشير بگذرانيد ، و جمعى را در پاى پيلان انداخت . امّا ابو على و فايق عطفه‌اى كردند ، و قضا موافق مراد ايشان بود . سيف الدّوله توقّف مصلحت نديد . روى به خدمت پدر نهاد واثق به سعادت طالع . و رحل و ثقلى كه از سيف الدّوله بازماند ، و چند مربط فيل و بعضى از حشم هند در دست ابو على آمد ، و بدان مستظهر شد و منجبر شكست او آمد ، و آتش فتنه ديگر بار مشتعل شد . جمعى از كفات اصحاب و دهات احباب او را ارشاد كردند كه بر عقب اميران ببايد رفت ، و پيش از اجتماع حشم و التيام كار ايشان را از نواحى