نوح ، و جمعى از اصحاب ابو على در تحسين آن راى و تصويب آن انديشه [ مبالغت ] مىكردند ، و در [ وى ] مىدميدند كه دولت آل سامان و ايّام اقبال و زمان پادشاهى ايشان گذشته ، و امارات ادبار و علامات خذلان هر دم ظاهر مىشود ، و فتقى نو و وهنى تازه حادث مىگردد ؛ و دير است كه گفتهاند :
معاونة العاجز ذلّ ، و معاونت نوح موجب مذّلت و مثمر مسكنت باشد .
چون نوح به آمل شطّ رسيد به ابو على كس فرستاد و گفت : انتظار از حدّ و تيمار از عدّ گذشت ، وقت آن است كه به شرايط حفاظ و لوازم قضاى حقوق قيام نمايى ، و در مظاهرت دولت به اسلاف و گذشتگان خويش اقتدا كنى ، چه اميد معاونت از ديگر جوانب منقطع شد ، و اعتماد و اعتضاد جز به مكان و مكانت تو حاصل نيست .
و ابو على همچنان بر عادت ذميم و اخلاق لئيم خويش مستمر قساوت [ دل ] پيش گرفته ، و صلابت پيشانى پيشه ساخته ، و حيا و وفا برانداخته ، و هر نوبت ارسطا طاليس نامى از خادمان نوح به رسالت پيش ابو على مىآمد ، و چون شطط و تحكّم او در آن محاورت بديد ، گفت : اين ملك امروز از سر اضطرار به مثابتى است كه اگر از وى التماسى كنى كه ترا خداوند خواند ، دريغ ندارد .
امّا امروز را فردايى هست ، و روزگار در صدد انتقال است ، تو آن گوى و آن كن كه جهانيان از تو پسنديده دارند .
حاضران آن مجلس از رقّت آن كلمه و وحشت آن حال آب در چشم آوردند ، و دلها بر آتش غم بريان شد ، و ابو على هم بر آن غوايت و عمايت مصرّ و مستمرّ ، لاجرم خداى تعالى مهمّات ملك نوح را بىمنّت خلق كفايت كرد ، و خصمان او را مخذول و مقهور و او را بر تخت مملكت و سرير سلطنت باز رسانيد ، و غدر و مكر دشمنان و خصمان سبب حرمان و خذلان ايشان ساخت ،
وَ ما ذلِكَ عَلَى اللَّهِ بِعَزِيزٍ ،
و السّلام .