بست ، و به قلاوزى به مقدمهء لشكر مىرفت ، وادى بعد از وادى مىگذاشت ، و هر شب پيش از نعرهء خروس غوغاى كوس برخاستى ، و از حركت سپاه زمين متزلزل شدى ، تا بيستم رجب سنهء تسع و اربعمايه ماء جون را پس پشت گذاشته بودند ، و نواحى قلاع و صياصى آن ديار در قبضهء مراد آورده ، تا به قلعهء برنه از ولايت هردب رسيدند .
و او شاهى سترگ با لشكرى بزرگ بود ، چون بر كثرت انصار اسلام اطّلاع يافت ، و درياى لشكر در موج ديد ، با قرب دو هزار سوار بيرون آمد ، و به شعار دعوت اسلام تظاهر نمود ، و از آنجا به قلعهء كلچند رفتند . و او از جمله فراعنهء شياطين و رؤوس ملاعين بود ، و به بسطت ملك و هيبت حكم از جمله پادشاهان استغنا يافته ، و كس را بر او فرصت تغلّب نبوده ، و به عزّت حال و كثرت مال و قوّت افيال و شوكت رجال و مناعت منازل و حصانت معاقل از طوارق ايّام و حوادث روزگار مصون و محروس مانده .
چون سلطان آهنگ مجاهدت او كرد ، اسباب حشم و خيول و فيول ترتيب داد ، مستظهر به بيشهاى كه شعلهء آفتاب را در منابت آن راه نبودى ، و سوزن از اوراق و اغصان آن به زمين نرسيدى ، سلطان طلايع خويش را فرمود تا خود را در ميان آن بيشهها انداختند . از بالاى قلعه راهى بيافتند . چون درياى اخضر در سر كفار افتادند ، و شمشيرها در ايشان گشادند ، و خلقى را در زمين انداختند ، آن مخاذيل از آن حالت تعجّب نمودند ، با يكديگر مىگفتند :
اين طايفه از جنس انس و زمرهء بشر خارجاند ، تيغهاى ما كه صخرهء صمّا مىگزارد ، و از برق خاطف مىگذرد ، بر فرق ايشان كارگر نمىآيد ، و از مناكب ايشان تنكّب مىجويد . مگر نشان خذلانست يا ادبارى روى نموده ، و به اتفاق خود را در ميان آب انداختند ، تا بعضى به تيغ درآمدند و برخى در آب غرق شدند ، پنجاه هزار مرد از ايشان هلاك شدند ، و رفيق فريق دوزخ گشت ، [ 64 ] و از غنايم ايشان صد و هفتاد و پنج سر فيل با انواع غنايم و اثقال به سلطان رسيد .
جامع التواريخ ( تاريخ سامانيان وبويهيان وغزنويان ) ( فارسى ) — صفحة 165
مساهمون: رشيد الدين فضل الله همدانى
ص١٦٥