ذكر خوارزمشاه و خاتمت كار او و رسيدن ملك او به سلطان محمود
چون ملك ملك خوارزم مأمون به پسر او [ ابو الحسن ] على رسيد ، ولايت خوارزم و جرجانيه او را مسلّم شد ، خواهر سلطان را خطبه كرد و اسباب قرابت مؤكّد گشت ، و اين قاعده تا آخر عهد او ممهّد بود ، بعد از انقراض عمر او برادر او [ ابو العبّاس ] مأمون بن مأمون به جاى او بنشست ، و به سلطان فرستاد ، و منكوحهء برادر را خطبه كرد ، سلطان ملتمس او به اجابت مقرون داشت ، و حال هر دو دولت در اشتراك و اشتباك منتظم شدند ، تا سلطان از او التماس كرد كه در ممالك خويش خطبه و سكّه به نام او كند ، او از اين تحكّم سر بپيچيد ، و ابا و التوا و استكبار پيش گرفت .
رسول با خدمت سلطان آمد ، و آنچه مشافهه شنيده بود و معاينه ديده باز راند . اهل خوارزم هراسان شدند ، و مقدّم همه ينالتگين بود ، صاحب جيش مأمون ، به تدبير كار او مشغول شدند ، و به حيلت و غيلت بدان رسانيدند كه روزى ناگاه به عادت سلام به خدمت او رفتند ، و در حال خبر وفات او از اندرون به بيرون آمد ، و حقيقت حال معلوم نشد كه چگونه افتاد ، آنگاه جمله بر بيعت پسر او مجتمع شدند ، و او را به جاى پدر بنشاندند ، دانستند كه سلطان از اين حادثه ممتعض شود ، و انتقام اين جريمه بخواهد با يكديگر به مخالفت سلطان اتّفاق كردند ، و به عهود و مواثيق استظهار بستند كه اگر [ از ] جانب سلطان قصدى رود ، همه يد واحدة باشند و به جواب او قيام نمايند .
همانا اين كلمه تلقين دولت سلطان بود ، و موجب اين عزيمت سعادت ايّام او ، تا به وسيلت آن مخالفت آن ممالك در مملكت او افزايد ، و با ديگر ولايات مضاف گردد .
سلطان با لشكرى تمام به خوارزم رفت ، و ينالتگين بر طليعهء سلطان شبيخون آورد . خبر ايشان به سلطان رسيد ، با لشكرى تمام روى به ايشان