ذكر غزوهء غور
سلطان را اتّفاق انديشهء [ غزوى ] افتاد در ديار غور ، و از تمرّد سكّان و مكاشرهء سگان آن حدود در جوار مملكت و مركز دائرهء ولايت خويش متأنّف ، و از عيث و فساد و كفر و عناد و ثقل ارصاد ايشان بر قوافل و صادر و وارد غيرت بر نهاد او مستولى شد ، عار داشت كه فرقهاى از دين عاطل و به سمت كفر موسوم به غرور حصانت جبال و مناعت [ 53 ] قلال با مصاقبت و مقاربت مستقرّ سرير ملك به بطالت و استطالت دست برآرند ، و راه تعدّى و تطاول سپرند . عزم تأديب و تعريك ايشان مصمّم كرد ، و لشكرى فراوان از فارس و راجل بدان حدود كشيد ، والتون تاش حاجب را كه والى هرات بود و ارسلان جاذب به مقدّمهء لشكر روان كرد ، و ايشان در طىّ آن منازل و مراحل به مضيقى رسيدند كه جمهورى عام از سپاه غور به حراست آن ثغر موكّل بودند .
ميان فريقين حربى قايم شد كه تيغها جز در قراب رقاب قرار نمىگرفت ، و خناجر جز با حناجر مضاربت نمىكرد ، خبر به سلطان رسيد . با جمعى از خواص مماليك خويش برنشست و به مدد آن جمع شد ، و آن مخاذيل را بتدريج از آن مضيق دور مىكرد ، و معاقل و موايل ايشان مىستد ، تا همگنان را بيچاره و آواره كرد ، و به مستقرّ زعيم و عظيم ايشان كه [ به پسر ] سورى معروف بود ، راه وصول آسان كرد ، در قصبهاى كه به آهنگران معروف است ، جوانب حصار فرا گرفت .
او با ده هزار مرد بيرون آمد ، و برابر سلطان صف كشيد ، و ابواب احتياط و اسباب استظهار به معاقل وثيق و خنادق عميق به احكام رسانيد ، و تا نيمهء روز در مغامست حرب و ممارست طعن و ضرب از جانبين بكوشيدند .
سلطان بفرمود تا بر سبيل استدراج و استنزال لشكر پشت فرا داد ، و آن مدابير بدان خدعه مغرور گشتند ، و از مواقف خويش به اميد فرصت غنيمت