تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع التواريخ ( تاريخ سامانيان وبويهيان وغزنويان ) ( فارسى ) — صفحة 112

مساهمون:

ص١١٢
و بارها بر سر نصر دوانيد تا سپاه او متفرّق و آواره كرد ، و جستان بن الداعى و پسر هندو را با چند كس از اعوان او اسير گرفت . نصر از پيش او به هزيمت به سمنان افتاد . و نصر بن الحسن با شرف ابوّت و قدمت خاندان و كثرت عشاير سجيّت ظلم داشت ، و به طغيان و عدوان معروف و موصوف بود . بعد از آن عثرت پياپى به رى مكاتبات مىنوشت در استمداد و استعانت استغاثت مىكرد . بعد از آن مجد الدّوله و شمس المعالى با يكديگر صلح كردند ، و نصر را به فدا در ميان نهادند ، و به اتّفاق يكديگر حيلتى انديشيدند كه نصر را به دست آرند ، و خاطر از كار او فارغ گردانند . نصر از اين حال آگاه شد . در حقّ ايشان بدگمان گشت . در اثناى آن خبر رسيد كه ارسلان هندو بچه والى قهستان كه از امراء و قوّاد سلطان بود ، بر سر ابو القاسم سيمجور تاخت ، و او را به ولايت جنابذ انداخت . نصر پيش او رفت ، و به موافقت او اعتضاد جست ؛ و او را بر قصد رى تحريض داد ، و بر مخاصمت و مغالبت مجد الدّوله اغرا كرد . ابو القاسم بدين تسويل و تخييل فريفته شد ، و زمام خويش فرادست نصر داد ، تا خوار بيامد . از رى لشكرى تمام پيش مراد او حايل و مانع شد ، و او چون سورت آن شيران و صولت آن دليران مشاهده كرد ، انگشت ندامت گزيدن گرفت ، و خجل و پشيمان خايبا خاسرا بازگشت . و شمس المعالى جمعى از عفاريت اكراد و شياطين انجاد به مقابلهء ايشان فرستاد تا حواشى ولايت و نواحى مملكت او از تعرّض ايشان نگاه داشتند و از آن حدود براندند . ايشان چون از جوانب نااميد شدند ، جهان بر ايشان تنگ شد . روى به حضرت سلطان آوردند ، و حال ابو القاسم در خدمت سلطان بدان رسيد كه از حضرت او بگريخت ، بر آن موجب كه در سابقه شرح داده آمد . و نصر مدّتها ملازم خدمت بود . سلطان بيار و جومند به وى داد ، و او به