يخ بسته بود ، بفرمود تا كاه بر روى يخبند پاشيدند و بگذشتند .
چون لشكر غوز به ايشان رسيدند ، روز شده بود و آفتاب عمل كرده از يخ نتوانستند گذشت . منتصر به آمل شط فرو آمد ، و به سلطان محمود نامه نوشت ، و از تراكم امواج كربت و مقاسات شدايد غربت بناليد ، و به كنف اشفاق [ و ] سايهء اشبال او پناهيد ، و زمام انقياد به دست مراد و اختيار او داد .
شعر
جگر در تاب و دل در موج خونست * گر آرى رحمتى وقتش كنونست
اگر در سايهء دولتم جاى دهى ، چون سايه ملازم حضرت باشم . و از خوف مضرّت تركان اغوز از آمل كوچ كرد و به در مرو رفت ، و به ابو جعفر خواهرزاده كس فرستاد ، و از او بر سدّ حاجت خويش معونتى خواست ، و او از ارذال و انذال شخصى بود در دولت آل سامان به دولت رسيده و به بهرهاى از دنيا محتظى گشته ، از لؤم طبيعت و دنائت همّت و خساست ابوّت به خدمت چنان پادشاه مانع آمد ، تا دست رد بر روى آن ملتمسات باز نهاد ، و بر آن اقتصار نكرد . بيرون آمد و در مقابلهء او به جنگ بايستاد . غلامان منتصر به يك صولت او را چون حروف تهجّى از هم بپراگندند ، و منتصر بر صوب ابيورد برفت ، و در شهور سنهء اربع و تسعين و ثلثمايه به در ابيورد فرود آمد . سلطان در قبول پيغام و اكرام [ رسول ] و تحقيق مأمول او آثار اريحيّت و انوار كرم سجيّت به اظهار پيوسته ، حملى لايق به دو فرستاد ، و به پسر خواهرزاده در التزام خدمت و تحرّى مراضى و توخّى مباغى او مثال داد ، و او خدمت منتصر را كمر بست ، و به تحصيل مراد او قيام نمود .
و ابو نصر حاجب از امراى سلطان آنجا مقيم بود . چون منتصر بدان حدود رسيد به هواى دولت او برخاست . اهل نسا بر راى او در مخالفت سلطان و متابعت معارض ملك او منكر شدند ، و از وخامت عاقبت و تهمت رضاى ابو نصر و سمت مشاركت در آن جريرت محترز گشتند . به خوارزمشاه نامه فرستادند و مدد خواستند . او ابو الفضل حاجب را كه از مشاهير جماهير