محافظت و محارست مىنمود ، و تردّد به خانهء خداوند كمتر كردى ؛ و موسمى بزرگ بود كه در آن موسم جمله اهل مصر قاصد زيارات مواضع عبادات شريفه گشتندى در آخر سال ؛ ايشان را اين موسم پيش آمد ، و يوسف « 1 » از اين معنى بىخبر . براى قضاى حاجتى به خانهء خداوند درآمد و در خانه بجز زليخا « 2 » هيچكس ديگر نبود . يكسر به زيارت رفته بودند و او تمارض نموده بود بر اميد وصال يوسف .
چون يوسف به خانه درآمد ، زليخا از او درخواست صحبت كرد به مبالغتى عظيم و الحاحى هرچه تمامتر تا مگر مطيع و منقاد او شود ؛ و يوسف به موجبى كه عصمت و طهارت انبيا اقتضاى آن كند از اين معنى ابا نمود و انكار كرد و زليخا را گفت : اى سيّده ! از حق تعالى شرم ندارى و از عقوبت آخرت نترسى ؟ چون زليخا را به معاد و خدا ايمان نبود ، از مواعظ و نصايح يوسف بخنديد و بر عقل او افسوس داشتيد و گفت : يا يوسف ! به دروغ با من ممارات مىكنى ؟ يوسف گفت : اعتقاد من اين است . زليخا گفت : امروز بندهء مايى و متابعت دين و اعتقاد ما بر تو واجب و لازم است .
آنگه يوسف گفت : اى سيّده ! ترا معلوم است كه خداوندگار اموال و خزاين خود جمله بر اين بنده مفوّض كرده است و امين خود دانسته ، و حق تعالى حاضر و ناظر است كه در اين مدّت به يك شربت آب و يك لقمه نان از اين بنده خيانتى صادر نشده است ؛ پس چگونه با زن او خيانت كنم ؟ و اين از روى عقل روا نيست و من هرگز اين كار نكنم و خود را خاين و بىديانت نگردانم . اى زليخا خود را ازين معنى نگاهدار و گرد اين حديث مگرد . خواست كه از پيش او بگريزد . زليخا از عقب او تا دهليز برفت و گريبان پيراهن يوسف بگرفت و بكشيد . پيراهن پاره شد . يوسف به وى رها كرد و بگريخت .
هامش
( 1 ) .Jusuf( 2 ) .Zulaiha