تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع التواريخ ( تاريخ بنى اسرائيل ) ( فارسى ) — صفحة 47

مساهمون:

ص٤٧
صورت نبندد . آنگاه فرعون « 1 » زنى را كه در مصر به حسب و نسب [ او ] كس نبود ، در نكاح يوسف آورد ، و در مصر ندا كردند كه يوسف [ پسر ] سلطان « 2 » شد . هركه مخالفت امر او كند و از صواب‌ديد او تجاوز نمايد ، مخالفت سلطان كرده باشد . پس يوسف « 3 » عليه السّلام به هر جانب معتمدان فرستاد تا خمس اموال بيرون كردند و براى روز تنگى ذخيره نهادند . و يوسف را در ايام خصب دو پسر آمدند يكى را نام منشه « 4 » و ديگر افراييم « 5 » . روز جلوس يوسف ، جدّش اسحاق « 6 » عليهما السّلام بعد از صد و هشتاد سال تمام از دنيا رحلت كرد . بعد از خيرات و مبرّات وافر ، و فرزندانش عيص « 7 » ، و يعقوب « 8 » او را نزد پدر ، ابراهيم « 9 » ، دفن كردند ؛ و يوسف در اين وقت سى ساله بود و هنوز ملتحى نگشته ، وزرا و مقرّبان فرعون مىگفتند كه چگونه شايد كه غريبى امرد بر ما والى و مقدّم باشد . حق تعالى به كمال قدرت چنان ساخت كه يوسف بامداد از خواب ملتحى برخاست و شيبت سپيد كرده . فرعون به مقرّبان حضرت خود گفت كه اگر اين شخص مؤيّد من عند اللّه و شايسته و پسنديدهء حق تعالى نبودى چگونه حال او خارق عادت گشتى ؟ فى الجمله وزرا و نوّاب و امرا جمله مطيع و منقاد گشتند . و همچنانكه يوسف تعبير خواب فرعون گفته بود ، بعد از هفت سال رخص و رخا كه زمين رمان و نفوس شبعان بودند ، ناگاه قحط و غلا روى نمود و اضطرار و گرسنگى در ديار مصر و شام ظاهر گشت . يوسف درهاى ذخاير موجود بگشود كه به هفت سال گرد كرده بود و مردم را به قدر و مرتبهء هريك تفقّد و تعهّد مىفرمود از گندم كه در محززها جمع بود . از اطراف و امصار روى [
V
279 ] به درگاه
هامش
( 1 ) .Fir'aun( 2 ) .Sultan( 3 ) .Jusuf( 4 ) .Manasah( 5 ) .Afra'm( 6 ) .Ishak( 7 ) .Isa( 8 ) .Ja'kub( 9 ) .Ibrahim