گوسفند و مواشى چند روز غايب بودند . يعقوب « 1 » به سبب غيبت ايشان متألّم شد . يوسف « 2 » را بفرستاد تا خبر ايشان بيارد . چون يوسف به ايشان رسيد ، آتش حقد و حسد برادران ملتهب بود آهنگ كشتن او كردند تا او را بكشند و او را در آن خوابها دروغزن گردانند ؛ و در قصد او مشورت مىكردند ؛ و اين كار بر [ رووبان ] « 8 » عظيم صعب بود و دشوار ، و چندانكه در خلاص يوسف سعى و جهد مىكرد برادران انقياد نكردند . آنگاه بر آن اتّفاق كردند كه يوسف را در چاه افگنند .
پس يوسف را در آن چاهى كه در آن صحرا خالى بود از آب پر از هوامّ و موذيات انداختند . حق تعالى فريشتهاى اسنا « 3 » نام از آسمان بدان چاه فرستاد تا سنگى از قعر چاه برآورد و در ميان چاه استوار كرد و يوسف را بر او نشاند .
بعد از يك ساعت قافلهء اعراب [ كه ] قاصد مصر بودند ، آنجا فروآمدند و طعام خوردند و خواستند از آن چاه آب بركشند . دلو فروگذاشتند . ناگاه آن ماه از چاه برآمد . آشوب در كاروان افتاد و هريك به ديدار مبارك يوسف مبادرت مىنمودند . برادران يوسف اطلاع يافتند . بر كاروانيان دوانيدند كه اين بندهء گريختهء ماست . عاقبة الامر به ثمن بخس به مبلغ بيست درم يوسف را به مالك ذعر الحزاعى « 4 » فروختند و يوسف را به مصر بردند و [ به ] فوطيفار « 5 » نام كه از مقرّبان فرعون « 6 » بود فروختند .
يوسف سر خود را در ربقهء عبوديّت ديد . بعد از چند روز فوطيفار [ زنى داشت ] زليخا « 7 » نام ، بر جمال يوسف عاشق شد . چنان كه خواب و قرار از او برفت و بر صحبت و اجتماع بر يوسف بغايت مولع شد . يوسف چون از اين معنى آگاه شد ، از او گريزان گشت و نفس خود را از خلوت با او صيانت و
هامش
( 8 ) .Ruuban( در متن ما : يهودا آمده است ) .
( 1 ) .Ja'kub( 2 ) .Jusuf( 3 ) .Asna( 4 ) .Malik Da'r - i Haza'i( 5 ) .Futifar( 6 ) .Fir'aun( 7 ) .Zulaiha