فقدان يوسف « 1 » ، و از كيد و مكر و غدر كه برادرانش با او كردند از افترا و بهتان گرگ و فروختن او ؛ و يوسف در آنوقت شازده ساله بود ، و عمر يعقوب « 2 » پدرش ، صد و هشت سال ، و عمر اسحاق « 3 » [
v
278 ] صد و شصت و هشت سال ، و يوسف سيزده سال از ايشان جدا ماند . يك سال در مصر در خانهء مالك خود ، و مدّت دوازده سال در زندان ، تا آن زمان كه كاشف الكروب از آن محبس خلاص و فرج ارزانى داشت و از بن چاه بر سر گاه نشاند ، و يوسف را آن روز سى سال بوده ؛
و گفتهاند كه فروختن يوسف و اوفتادن او به شهر مصر و آن وقايع را دو سبب بود : يكى آنكه پدرش يعقوب او را از جمله فرزندان دوستر داشتى و منزلت و شرف او از جمله فرزندان زيادت مىدانست ، و ديگر آنكه خوابى ديد و با برادران بازگفت .
و خواب چنان ديد كه با برادران در صحرا بودى و ايشان از بيشه هيمه پشته مىكردندى و پشتهء يوسف قائم و منتصب گشتى و پشتههاى ديگر برادران ، پشتهء او را سجده كردندى . برادران به سبب اين خواب از او حقد در دل گرفتند و بر او حسد بردند . معهذا كه بغض يوسف در دل برادران ثابت بود و راسخ ، به سبب دل پدر ، تعبير آن خواب درست بكردند و گفتند : اى يوسف ! زود بود كه [ تو ] بر سر ما حاكم و مالك شوى .
بعد از مدّتى ديگر يوسف به خواب ديد كه آفتاب و ماه و يازده ستاره كواكب از آسمان او را سجده كردند [ ى ] . اين خواب با پدر و برادران بازگفت .
پدرش منزعج شد و گفت : اى يوسف ! هرگز بود كه من و مادر تو و برادران تو ، ترا بر زمين سجده كنيم ، تأويل خواب تو آن است .
پس برادران بر او غيرت و غبطت بردند و دشمنى او در دل ايشان راسخ گشت و بدان مستمر شدند . بعد از مدّتى به صحرا رفتند و به سبب چرانيدن
هامش
( 1 ) .Jusuf( 2 ) .Ja'kub( 3 ) .Ishak