نسل تو داديم و انواع راحت و نعمتى كه وفور آن حصر و احصاء نتوان كرد ، به سبب وجود مبارك تو بركت دهيم همه قبايل زمين را ، و حافظ و ناصر و معين تو باشيم و به هرچه روى آورى مصاحب و ممدّ و معاون باشيم و ترا سالما غانما با اين زمين گردانيم .
چون يعقوب « 1 » از آن غيبت بازآمد ، واثق و مطمئن از آن رؤيا در آن موضع خداى را نذر كرد كه اگر به سلامت بازگردم ، در اين مقام خانهاى خاص براى عبادت خداى تعالى بنا كنم ، و از مال و منال خود عشر بيرون كنم ، و از آنجا خرّم و شادان روان شد . چون به شهر حرّان « 2 » رسيد ، به خال خود لابان « 3 » پيوست و سى روز نزديك او اقامت كرد و دختر خرد او را راحيل « 4 » نام بخواست ، به شرط آنكه هفت سال خال خود را خدمت كند . خال با او مكر و غدر كرد ، دختر بزرگ ، [ ليّه ] را به وى داد به جاى راحيل . يعقوب پشيمان شد و با خال براى اين مكر عتاب كرد .
لابان گفت : در مذهب ما دختر خرد خواستن ، پيش از بزرگ روا نيست ، و اتفاق كردند بر آنكه [ دختر ] خرد را نيز به دو دهند ، و هفت سال ديگر خدمت بكند . و چون وليمه تمام شد ، بعد از هفت روز راحيل را نيز به خانه آورد . سن او در وقت اين تزويج هشتاد و سه بود . حقّ تعالى او را يازده پسر بداد و يك دختر ، در مدّت هفت سال ؛ پس جمله عمر وى نود سال شد ، و نام فرزندان او بدين تفصيل است :
رووبان « 5 » ، شمعون « 6 » ، لاوى « 7 » ، يهودا « 8 » ، يساخار « 9 » ، زبولون « 10 » ، دان « 11 » ، نفتالى « 12 » ، گاد « 13 » ، اشير « 14 » ، يوسف « 15 » ، [ و نام دخترش ] دينه « 16 » ؛
هامش
( 1 ) .Ja'kub( 2 ) .Harran( 3 ) .Laban( 4 ) .Rahil( 5 ) .Ruuban( 6 ) .Sim'un( 7 ) .Lawi( 8 ) .Jahuda( 9 ) .Jisahar( 10 ) .Zabulun( 11 ) .Dan( 12 ) .Naftali( 13 ) .Gad( 14 ) .Asir( 15 ) .Jusuf( 16 ) .Dina