بعد از آن حق تعالى فرمود تا نوح « 1 » از كشتى بيرون آيد . [ نوح ] خرّم شد و فرحى عظيم يافت و نذر و قربانها بر نعمت صحّت و سلامت كه او را از حق تعالى كرامت شده بود به تقديم رسانيد . بارى تعالى قربان او قبول كرد و او را به حسن عاقبت بشارت داد و دخول بهشت ، و سوگند ياد فرمود به نام بزرگوار خود كه ديگربار طوفان اعادت نكند و نشانى را براى او در اين ظاهر گردانيد كه آن عبارت از قوس قزح است .
و در اين حال حكايتى غريب و نكتهاى عجيب مر نوح را افتاد كه چون از كشتى بيرون آمد و شروع كرد در صنعت برزيگرى و دهقنت ، و در آن جدّ و جهد مبذول مىداشت با فرزندان . روزى در منصب خود نشسته بود و مردم پيش او به زراعت مشغول بودند و ايشان را تعليم مىكرد كه بر چه وجه كميّت و كيفيّت آن را استعمال نمايند ، و بر خواصّ آن اطلاع و وقوف مىداد .
در حال مرغى عظيم از بالا به زير آمد و در پيش او در خاك مىغلتيد و قدمهاى او را بوسه مىداد . در اين ميانه مرغى عظيمتر از مرغ اوّل از بالا به زير آمد و قصد آن مرغ ديگر كرد تا او را بكشد . مرغ اوّل از خاك برجست و خود را در كنار نوح انداخت و زنهار خواست . چون نوح را حال ايشان معلوم شد ، او را غيرتى و شفقتى در حقّ مرغ اوّل با ديد آمد . ميان ايشان صلح انداخت و مهادنه تقديم داشت و عهدى بستند كه مرغ جبّار قهّار ديگر قصد مرغ ضعيف نحيف نكند ، و آن هر دو مرغ از خدمت نوح شاكر بازگشتند با تراضى .
بعد از اين واقعه ، بامداد روز چهارم نوح نشسته بود بر معهود عادت ، مرغ ضعيف آمد و باز خود را پيش نوح بر زمين انداخت و چند نوبت روى بر خاك نهاد . نوح ، فرمود تا او را بگيرند . مرغ از زمين اندكى پرواز كرد و بالا گرفت و به دو بال خود جلوه كرد و بالها بيفشاند و دانهاى چند در دهان داشت ، در
هامش
( 1 ) .Nuh