پيش نوح « 1 » انداخت و برفت .
نوح در آن قضيّه متفكّر و متحيّر بود . اين سرّ بر او منكشف نشد ، ليكن دانهها را جمع كرد و در خاك انداخت و پرورش داد تا درخت انگور از آن [
v
275 ] برست و انگور بار آورد ، و چون انگور نضجى تمام بيافت ، آن را مىچيد و مىخورد و در آن خاصيّتى نديد غير از ميوهاى كه او را در شگفت انداختى ؛ و گمان نوح آن بود كه مرغ اين هديه براى او جهت آن آورده است كه در آن خاصيّتى عظيم هست . چون آن خاصيّت مشاهده نكرد ، انگور را عصير كرد و بگذاشت تا صافى گردد . جوش برآورد و صافى و مروّق گشت .
آن را تناول فرمود چنان كه مست شد و احوالش مخبّط گشت .
حام « 2 » پسرش چون بر حال او اطّلاع يافت منكر شد و او را همچنان برهنه و خفته بگذاشت و نپوشانيد و آن حال به برادران اعلام كرد . برادران بشتافتند و نوح را به جامه بپوشانيدند .
نوح چون بيدار و هشيار شد و از حال خود خبر يافت و از گستاخى و بى ادبى حام او را نفرين كرد و به نظر خشم در حام نگريست . روى حام سياه ديد . خشمش متغيّر گشت و از حق دوآء سياهى روى او و فرزندانش مادام كه باشند درخواست ؛ و سام « 3 » و يافث « 4 » را مراعات و دلخوشى نمود و ايشان را دعا كرد و فرزندان ايشان را نسلا بعد نسل ؛ و در اين تاريخ سام را وصى و خليفهء خود گردانيد و سرّ خود در او به وديعت بنهاد .
و چون از طوفان نوح دو سال بگذشت ارفخشاد « 5 » در وجود آمد . سام او را خليفهء خود گردانيد با آنكه غير از او چهار فرزند ديگر داشت ، اما صلاحيّت خلافت جز او را نبود .
هامش
( 1 ) .Nuh( 2 ) .Ham( 3 ) .Sam( 4 ) .Jafit( 5 ) .Arfahsad