بعد از سى و پنج سال ارفخشاد را فرزندى شد شالح « 1 » نام ، و از گاه ولادت شالح تا ولادت عابر « 2 » ، كه نام او هود « 3 » است ، ششصد و شصت و هفت سال ، و از ولادت هود تا ولادت فالغ « 4 » كه به قاسم « 5 » معروف است ، زيرا كه در زمان او زمين را قسمت كردند بر اهل او ، سى و چهار سال ؛ و معنى قسمت زمين در زمان قاسم آن بود كه از ابتداى حيات تا انتهاى وجود ، ميان مردم منازعت و مشاجرتى پديد آمد كه پيش از آن نبود ، و مردم از اوطان خود متفرّق شدند .
چون حادثهء بادى عظيم هلاككننده كه مدّتى مديد استمرار داشت ، بعضى مردم هلاك گردانيد و بعضى متشتّت و پراگنده شدند [ و ] از وطن قديم و مسكن مألوف به بقعهاى از زمين عراق « 6 » افتادند ، و آنجا مدّتى اقامت كردند .
در ميان ايشان كفر و شرك پديد آمد و اختلاف آرا و اعتقاد ، و مع هذا اتّفاق كردند بر بناى شهرها و عمارتهاى عظيم . پس شهرى كه بنايى حصين و فنايى وسيع داشت برافراشتند ، و در ميان شهر برجى رفيع در غايت علو چنان كه در وسع و طاقت بشر نگنجد برآوردند ؛ و اوّل كسى كه خشت زدند و آجر پختند ايشان بودند ، و حاكم بر ايشان در آن زمان نمرود « 7 » بود و در كفر و شرك و جبّارى تا به حدى بود كه دعوى خدايى مىكرد .
و غرض ايشان از بنا كردن آن برج آن بود كه آن را حصن خود سازند و در آن مجتمع شوند تا اگر نوبتى ديگر چنان بادى بر ايشان مسلّط گردد ، ايشان از آن جايگه متفرّق و متشتّت نشوند ، و ديگر آنكه اگر كسى در آن زمين گم شود يا راه گم كند ، به سبب آن [ برج ] راه يابد و برجش دليل باشد .
و نمرود به كافرى بسنده نمىكرد ، قصد هلاك مؤمنان مىكرد و ابراهيم « 8 » را به پرستش اصنام دعوت مىكرد و بر الزام اصرار مىنمود . ابراهيم ابا كرد .
هامش
( 1 ) .Salih( 2 ) .Abir( 3 ) .Hud( 4 ) .Falig( 5 ) .Kasim( 6 ) .Irak( 7 ) .Nimrud( 8 ) .Ibrahim