تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع التواريخ ( تاريخ بنى اسرائيل ) ( فارسى ) — صفحة 50

مساهمون:

ص٥٠
ما مثل اين افعال صادر گردد . اگر چنان كه از ما يكى بر اين جرات اقدام نموده باشد ، كشتنى و مردنى باشد و ديگران اسير گردند . حاجب گفت : آن [ كس ] كه جام سلطان « 1 » برده باشد ، بنده گردد و ديگران آزاد شوند و در گناه او نباشند . پس جوال‌هاى همگنان بجستند تا در بار بنيامين « 2 » بيافتند . برادران فرياد برآوردند و پيراهن پاره كردند و تا پيش يوسف « 3 » آمدند . يوسف ايشان را عتاب كرد كه اين چه جرأت است كه از شما صادر شد ؟ ايشان از خجالت جواب ندادند . يهودا « 4 » فصيح بود . زبان بگشود و گفت : ما را از اين حال هيچ خبر نيست ، اما چون خداى تعالى در علم ازل چنين تقدير كرده بود ، چه توان كرد . معلوم سلطان باد كه ما را پدرى پير است و ما دوازده برادر بوديم . برادر اين گم شد و پدر پير را در فراق او چشمها پوشيده شدند ، و اين را كه هم مادر اوست به جاى او دارد ، و نمىگذاشت كه اين پسر با ما بيايد به جهت حدوث واقعات ؛ و من ضامن شده‌ام كه او را به خدمت پدر سپارم . مىترسم كه اگر سلطان او را بازگيرد ، پدر پير ما از غم و اندوه او هلاك شود . اگر مصلحت باشد ، به جاى او من بنده در بندگى سلطان باشم ، و بنيامين به خدمت پدر رود با صحبت برادران ديگر ، هر آينه موجب ثبات دولت ملك باشد ، و جان يعقوب « 5 » در كنف عصمت ماند ، و اگر سلطان اين معنى را رعايت نكند ، ما همه در هلاكت متشارك خواهيم بودن . چون يوسف عليه السّلام از يهودا اين سخن استماع نمود ، آهى سرد از جگر بركشيد و غشى كرد و بيهوش شد و نزديك بود كه مرغ جانش از قفس تن پرواز كند . انواع عطر و ماورد بر او پاشيدند . با خود آمد . بفرمود تا جمله مردمان را از پيش او دور كردند و گفت : اى برادران ! [
r
280 ] . من يوسف‌ام كه
هامش
( 1 ) .Sultan( 2 ) .Benjamin( 3 ) .Jusuf( 4 ) .Jahuda( 5 ) .Ju'kub