تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع التواريخ ( تاريخ بنى اسرائيل ) ( فارسى ) — صفحة 48

مساهمون:

ص٤٨
يوسف « 1 » آوردند و هريك نصيبى مستوفى مىيافتند . چون خبر احسان و انعام يوسف به كنعان « 2 » رسيد ، برادران يوسف به اميد عاطفت و مرحمت سلطان « 3 » روى به مصر آوردند ، [ و يعقوب ابن يامين را كه از والدهء يوسف بود نگذاشت كه با برادران به مصر رود ] ، چه از غدر ايشان ايمن نبود . چون ده برادر يوسف به مصر رسيدند ، به درگاه يوسف آمدند و اصلا و راسا گمان نبردند كه او يوسف است زيرا كه ملتحى شده بود و از ايّام مفارقت يوسف هفده سال برآمده و اكنون به سن سى و هفت رسيده . يوسف برادران را بشناخت و از مكر و غدر ايشان ياد آورد ، و بنيامين « 4 » كه برادر هم مادرى او بود با ايشان نديد . گفت مگر با او نيز غدر كرده‌اند . بدين سبب يوسف را از ايشان تنفّرى هرچه تمامتر حاصل شد و دم‌به‌دم از ايشان استنطاق و تفتيش كرد و به جاسوسى نسبت مىكرد . ايشان گفتند : ما دوازده برادر بوديم از يك پدر و چند مادر . يكى از قضاى آسمانى غايب شد و يكى پيش پدر است ؛ و ما ده به خدمت سلطان آمده‌ايم به اميد احسان و انعام . حاشا كه ما جاسوس باشيم . چون يوسف را خبر بقاى بنيامين معلوم شد ، فرمود كه جوالهاى ايشان پرگندم كنيد و بها رد كنيد ، و شرط مؤكّد كرد كه در حال معاودت ، بنيامين را با خود بياورند . شمعون « 5 » را به گرو بازگرفت . چون يك منزل برفتند و بارها بگشودند وجوهى كه به بهاى گندم داده بودند ، همه در جوالهاى خود ديدند . اين حال را مستبعد و مستكره داشتند ، و چون به خدمت پدر يعقوب « 6 » رسيدند و سرگذشت خود كما ينبغى بازگفتند ، يعقوب را فراق بنيامين سخت آمد ، چه از غدر ايشان خايف بود . تا مدّت يك سال رخصت نمىداد كه بنيامين با ايشان برود . امّا چون غلّه نماند و مضطر و بيچاره گشتند ، يعقوب فرمود كه والى مصر بها قبول نمىكند ،
هامش
( 1 ) .Jusuf( 2 ) .Kana'an( 3 ) .Sultan( 4 ) .Benjamin( 5 ) .Sim'un( 6 ) .Ja'kub
جامع التواريخ ( تاريخ بنى اسرائيل ) ( فارسى ) — صفحة 48 | رشيد الدين فضل الله همدانى