منقطع شده بود . باز وحى آمد از حضرت ربوبيّت جل جلاله كه اى يعقوب « 1 » ، نوميد و غمناك مشو كه ترا در سفر و حضر ، مساعد و معاونايم . از آنجا رحلت كرد . چون به نزديك مصر رسيد ، يهودا « 2 » را به بشارت قدوم و مژده پيش يوسف « 3 » فرستاد ؛ و يوسف برنشست و به استقبال پدر شتافت . و از اين خرّمى در جهان بسيط عريض نمىگنجيد ، چه از ايّام فراق تا وقت اجتماع ، مدّت بيست و دو سال بود و دو سال از قحط گذشته بود . يوسف در سن سى و دو تمام بود و يعقوب را كه عمر به صد و سى سال رسيده .
چون نظر يعقوب بر يوسف افتاد و او را در كنار گرفت ، به هاىهاى بگريستند ، يوسف دست پدر گرفت و پيش فرعون « 4 » برد با بعضى از برادران ، و يعقوب فرعون را دعا كرد و بيرون آمد ، و يوسف بعد از ديدار پدر هفتاد و يك سال والى مصر بود . هفده سال در حيات پدر و پنجاه و چهار سال بعد از وفات او ؛ و در زمان سلطنت [ او ] هيچ آزارى به دل كسى نرسيد و غبار خدشى بر دامن هيچكس ننشست .
يعقوب بعد از هفده سال در صحبت يوسف ، هر دوازده پسر را جمع كرد و پس از موعظت و نصيحت ، وصيّت كرد و بر مكنون توحيد واقف گردانيد و گفت : خداى شما ، خداى يگانه است و خداى پدران شما : ابراهيم « 5 » و اسحاق « 6 » و اسراييل « 7 » . پس بر شما باد كه هميشه تحقيق وجدانيّت و نفى جسمانيّت از او كنيد ، و همه به دل اجتهاد نماييد و نفوس در محافظت اين وصيّت متزلزل و مضطرب مشويد ؛ و وصيّت كلّى آن است كه همه يك نفس باشيد و يك جهت كه سرّ مكنون [ آن ] است در وحدت . چون وصيّت تمام شد به دار القرار پيوست از دار الفرار ، و يوسف به اطبّا اشارت كرد تا يعقوب
هامش
( 1 ) .Ja'kub( 2 ) .Jahuda( 3 ) .Jusuf( 4 ) .Fir'aun( 5 ) .Ibrahim( 6 ) .Ishak( 7 ) .Isra'il