از ميوههاى شام قدرى بار كنيد و بها نيز با خود ببريد ، يمكن كه ايشان را سهو و غلط افتاده . و بنيامين « 1 » را با خود بردند . يوسف « 2 » را نظر بر برادر افتاد ، مضطرب و منقلق گشت . در خلوتخانه رفت و مىگريست و فرمود تا شمعون « 3 » را از حبس اطلاق كردند ، و بفرمود تا مهمانى عظيم ساختند و برادران را جمع كرد .
و برادران با هديه پيش آمدند و تمهيد عذر كردند ، و يوسف همواره از ايشان سخنها پرسيد تا معلوم كند كه پدرش يعقوب « 4 » زنده است يا نه . چون بدانست با ايشان به جمعيّت بنشست و جامى منوّر مدوّر كه صورت فلك البروج است بر او منقوش بود بر دست داشت . هربار ناخن بر كنار او زدى . چون آواز كردى به سوى گوش خود بردى و احوال گذشته با برادران گفتى و نام برادر مهتر به ترتيب مىگفت و انساب و اعمار ، باز برادرى ديگر كه تالى برادر اوّل بود ، و ايشان را به ترتيب مىنشاند . و مراد يوسف آن بود تا بنيامين را به نزديك خود بنشاند ؛ و ايشان را ظنّ آنكه مگر آن حكايات را از آواز جام حدس مىكند .
القصّه بطولها . چون معاودت خواستند كرد ، حاجب را فرمود تا جوال ايشان باز پرگندم كنيد و آن جام منوّر مدوّر را در بار بنيامين پنهان كنيد .
حاجب امتثال فرمان كرد . چون ايشان برفتند ، حاجب را فرمود تا كوكبهء سواران در پى ايشان بروند و بگويند كه به جزا و مكافات نيكى ، بدى مىكنيد و جام سلطان « 5 » را دزديدهايد ! شما نمىدانيد كه سلطان را مصالح بسيار بدان [ جام ] منوط است چون تفأل و استخراج ضماير و خبايا و غيرها ، اين چه كار است كه شما كرديد ؟
برادران يوسف از آن سخن متألّم و متأثّر گشتند و گفتند : حاشا و كلّا كه از
هامش
( 1 ) .Benjamin( 2 ) .Jusuf( 3 ) .Sim'un( 4 ) .Ja'kub( 5 ) .Sultan