و سفاهت مىكرد .
و در ميان ايشان امراى بزرگ متميّز بودند ، با تجمّل و نعمت و حشمت ، احتمال آن مذلّت نمىكردند . اين محصّل را در خفيه هلاك كردند . چون اين شخص به موسم خويش بازنرسيد ، صورت حال معلوم كردند . با سلطان نيارستند گفتن . خوانسالار آن غرامت مىكشيد ، و رواتب مطبخ از خويشتن ترتيب مىكرد ، تا امير اسفهسالار قماج كه والى بلخ بود ، به دار الملك مرو به خدمت سلطان آمد . خوانسالار آن حال با وى گفت .
قماج به وقت رفع مهمّات اين مهم نيز با سلطان بگفت ، و در آن اين كلمات درج كرد كه جماعت غزان بيكبارگى مستولى شدهاند ، و ناهموارى مىكنند ، و به ولايت بنده نزديكاند ، اگر خداوند عالم شحنگى ايشان به بنده ارزانى دارد ، بنده ايشان را مقهور و ماليده دارد ، و وظيفهء مطبخ خاصّ هرسالى سى هزار گوسفند به مطبخ رساند ، تا مقالات منقطع شود . سلطان اجابت كرد ، و مثال فرمود .
قماج چون به بلخ رسيد ، شحنهاى به سر ايشان فرستاد ، و جبايت گذشته و گوسفندان باقى خواست . ايشان تن درندادند و شحنه را تمكين نكردند ؛ گفتند : ما رعيّت خاصّ سلطانيم ، در حكم كسى ديگر نباشيم ، و شحنه را به اهانت و استخفاف تمام براندند . قماج و پسرش ملك الشرق با سپاهى تمام به تاختن غزان بيرون آمدند ، و مصاف دادند . قماج و پسرش هردو شكسته و منهزم شدند .
چون خبر اين حادثه به درگاه سلطان رسيد ، امراى دولت بجوشيدند و گفتند : بر مثل اين اقدام ابقا و اغضا روا نباشد ، و اگر ايشان را جواب نگويند ، تعدّى و تجاسر ايشان در ولايت زيادت شود ، كار ايشان خرد نبايد داشت .
غزان چون از حركت و نهضت سلطان خبر يافتند ، انديشناك شدند . حالى رسولى فرستادند ، و پيغام دادند كه ما پيوسته بندگان مطيع بودهايم ، و بر حكم
جامع التواريخ ( تاريخ آل سلچوق ) ( فارسى ) — صفحة 64
مساهمون: رشيد الدين فضل الله همدانى
ص٦٤