سلطان فرستاد ، و ملك ماوراء النّهر بگرفت ، و دختر او خان خانان داشت .
و در اين نكبت و فترت كه لشكر خراسان را افتاد ، خوارزمشاه اتسز بن محمّد عاصى شد ، و مرو كه دار الملك سلطان بود و نيشابور بغارتيد ، و بسيار ذخاير و خزاين برگرفت . سلطان بيامد . خوارزمشاه با خوارزم رفت . سنجر با لشكر به قصد او برفت . چون به قلعهء هزار اسپ رسيد ، آن را بستد .
خوارزمشاه بترسيد . آنچه تصرّف كرده بود رد كرد ، بعد از آن سلطان بازگشت ؛ و اين آخر سعادت سلطان بود .
و سلطان را بعد از يك سال جمع شتاتى و احياء مواتى حاصل شد ، و از اطراف رسولان آمدند با حمل و هدايا ، و كار ملك باز استقامت گرفت . بعد از آن در مدّت هفت سال در سنهء ثلاث و اربعين و خمسمايه به رى آمد ، و سلطان مسعود از راه بغداد بازگشت ، و به خدمت عمّ رفت ، و رسولان اطراف به رى آمدند به درگاه سلطان اعظم ، و در حضور سلطان مسعود بار داد .
سلطان بهرامشاه بن مسعود از غزنين سر سلطان سورى بن الحسين بن الحسن بن سام ملك غور و تمامت قندهار برادر سلطان علاء الدّين الحسين بن الحسين بن الحسن بن سام المعروف به اعرج با هداياى بسيار فرستاده بود پيش سلطان اعظم سنجر به عراق . آن روز رسول بهرامشاه را درآوردند با آن سر ، فريد كاتب موافق وقت اين دو بيت بگفت :
شعر
آنها كه به خدمتت نفاق آوردند * سر جملهء [ عمر ] خويش طاق آوردند
دور از سر تو سام به سرسام بمرد * وينك سر سورى به عراق آوردند
سام هم ملك غور بود ، عمّ سلطان سورى پدر سيف الدّين سلطان كه ولىّعهد پدر بود ، و چون او را به ناحيت قنوار ( ؟ ) و كالمون ( ؟ ) جمعى امراى لشكر از سر عداوت بكشتند . بعد از آن به اتّفاق امرا عمزادهء او سلطان محمّد ابن سام غياث الدّين را بر تخت نشاندند ، و برادر او سلطان شهاب الدّين