تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع التواريخ ( تاريخ آل سلچوق ) ( فارسى ) — صفحة 51

مساهمون:

ص٥١
بعضى به چهارميخ به ديوار باز بسته ، و دو سه تن را از حيات هنوز رمقى مانده ، آوازه در شهر افتاد . خلايق روى بدان خانه نهادند . هركسى خويشى و فرزندى و برادرى بازمىجست . غريوى و نفيرى در شهر اصفهان افتاد . علوى مدنى و زنش را بگرفتند ، و ديگر ياران او را در غلواى آن فتنه بجستند ، و ايشان را در ميان بازار لشكر بسوختند . چون سلطان محمّد از بغداد با اصفهان آمد ، كار آن جماعت قوى شده بود ، و ذخاير بسيار بر قلعه برده ، تا مدّت هفت سال در آن كار شد با جدّ و مبالغت . سلطان و آلت و عدّت لشكر و مدد عوامّ شهر و ولايت تا آن قلعه به صلح بستدند . و وزير سلطان سعد الملك آوى را جماعت ائمّهء اصفهان چون قاضى صدر الدّين و [ ابو ] عبد اللّه خطيبى متّهم مىداشتند ، و چند بار حال او با سلطان گفته بودند . باور نمىكرد ، و بر وى اعتماد تمام داشت . او را حاجبى بود كه بر جمله خفاياى اسرار او واقف بودى ، و هيچ سرّ از او پنهان نداشتى . در اين ميانه احمد عطّاش كس به سعد الملك فرستاد ، [ كه ] مردان كار نماندند و قلعه بخواهيم داد . سعد الملك جواب داده بود كه يك هفتهء ديگر چنان كه هست صبر كنيد ، چندانكه ما اين سگ را از ميان برگيريم ، يعنى سلطان را ، و ذخيره اينك مىفرستيم . سلطان محرور مزاج بودى ، و هرماه فصد كردى . سعد الملك فصّادى آورده بود ، و يك هزار دينار سرخ و تختى جامه به وى داده ، و آن بدبخت را به غرور فاسد بفريفته ، و نيشى زهرآلود داده تا سلطان را بدان نيش فصد كند . از سگالش بد وزير و پيغام عطّاش و جواب سعد الملك ، حاجب خبر داشت . با زن خود بگفت ، و اين سرّ را با او در ميان نهاد . زن را مولى بود بغايت بر او فتنه ، شبى در اثناى حكايات و عتاب از سر ناز و دوستى آن حال با مول بگفت . آن مول با كامل نامى دوستى داشت كه وكيل صدر الدّين خجندى
جامع التواريخ ( تاريخ آل سلچوق ) ( فارسى ) — صفحة 51 | رشيد الدين فضل الله همدانى