آوردهاند كه در آن روز مصاف از آسمان بالاى خصمان ابرى سياه و آتشى و رعد و برق با ديد آمده بود ، و شكل اژدهايى كه آتش از دهان او بيرون مىآمد كه از هيبت آن جمله سلاحها بينداختند ، و مرگ را بشناختند ، و هول و فزع قيامت معاينه مشاهده كردند ، و خوف و خذلانى بر ايشان افتاد كه با يكديگر نايستادند . صدقه در مصاف كشته شد ، و اياز گرفتار آمد ، او را نيز سياست فرمود ، و سر صدقه را پيش ملك سنجر فرستاد به خراسان .
و به ايّام فترت بركيارق و [ محمّد ] مخاصمت و مكاشفت به جهت ملك كار ملاحدهء مخاذيل نيرو مىگرفت ، و به هرشهرى داعيان ايشان پراگنده شدند ، در اصفهان اديبى بود ، او را عبد الملك عطّاش گفتندى . در ابتدا خود را به تشيّع نسبت مىكرد ، أئمّهء اصفهان به قصد او برخاستند . او به رى گريخت ، و از آنجا پيش . . . حسن صبّاح آمد ، و به خطّ او پس از آن مكتوبى يافتند كه به تازى به دوستى نوشته بود ، در اثناى آن گفته كه : وقعت بالباز الاشهب فكان لى عوضا عمّا خلّفته .
و عبد الملك عطّاش پسرى داشت احمد نام ، در عهد پدر [ كرباسفروشى كردى و ] چنان نمودى ، كه من بر مذهب و عقيدت پدر منكرم ، و از او تبرّا كردى . چون پدرش بگريخت ، او را تعرّضى نرسانيدند .
قلعهء دزكوه كه سلطان ملكشاه بنا فرموده بود * ، و شاه دز نام نهاده ، در غيبت سلاطين خزانه و اسلحه و وشاقان خرد و دختران سراى را آنجا بردندى ، و جماعتى از ديالمه و معتمدان حافظ و حارس آن بودندى .
احمد بن عبد الملك خود را به معلّمى وشاقان و غلامان بر آنجا جاى كرد ، و گهگاه به شهر آمدى ، و از بهر دختران سراى جامه خريدى و مقناع و هرمتاع كه ايشان را بايستى ، و با ديالمه خلوتها مىساخت ، تا همه دعوت او قبول كردند .
او حاكم قلعه شد ، و جمله حافظان تبع او گشتند . بعد از آن به در شهر
جامع التواريخ ( تاريخ آل سلچوق ) ( فارسى ) — صفحة 49
مساهمون: رشيد الدين فضل الله همدانى
ص٤٩