تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع التواريخ ( تاريخ آل سلچوق ) ( فارسى ) — صفحة 50

مساهمون:

ص٥٠
به نزديكى دشت گور دعوت‌خانه‌اى ساخت ، هرشب از شهر جماعتى بيامدندى ، و دعوت پذيرفتندى ، و با ايشان تقرير كردى ، تا هرقومى در محلّت خود جماعتى را بر بدعت دعوت كردندى ، و تخم ضلالت و جهالت در ساحت سينهء ايشان پراگندندى ، و به دعوت‌خانه بردندى ، تا قريب سى هزار مرد به دعوت او رغبت كردند ، و مسلمانان را مىدزديدند و هلاك مىكرد . در عهد او شخصى نابينا پديد آمد ، او را علوى مدنى خواندندى ، آخر روز بر در كوچهء خود بايستادى عصايى در دست ، و دعا كردى كه خدايش بيامرزاد كه اين نابينا را دست گيرد و در اين كوچه برد ، به در خانهء او كه راه ناهموارست ؛ و آن كوچه‌اى بود دراز و تاريك چون راه عدم و سراى او در آخر كوچه بود ، و در دهليز سراى خود چاهى كنده بود ، قاعدهء آن بيست گز و سرش دو گز . چون مسلمانان او را به در سراى رسانيدندى ، قومى آن شخص را بگرفتندى ، و در دهليز كشيدندى ، و در آن چاه نگون كردندى ، و از آن چاه منفذها با سردابها ساخته بودند و با سراها . مدّت شش ماه بر اين برآمد ، و خلقى بسيار از جوانان شهر و پيران مفقود شدند ، و هيچ‌كس پى به سرّ آن نمىبرد ، تا روزى زنى درويش از اين سراى چيزى مىخواست ، ناله‌اى شنيد زارزار . زن دعا كرد ، خداى تعالى بيمار شما را شفا دهاد . مردم خانه انديشيدند كه يمكن كه زن را بر حيلت ايشان وقوف افتد ، خواستند كه او را به بهانهء نان دادن در خانه كشند . زن را وهمى شد ، بترسيد و بگريخت ، و به در كوچه قومى را گفت : از فلان خانه نالهء زار و منكر شنودم ، و قومى قصد من كردند ، و مردم شهر جمله در جست‌وجوى غائبان خود بودند . جماعت بسيار به در آن خانه آمدند ، و ناگاه در آن سراى رفتند . افزون از سيصد چهار صد مرد و زن و جوان در آن سردابه ديدند ، بعضى كشته ، و
جامع التواريخ ( تاريخ آل سلچوق ) ( فارسى ) — صفحة 50 | رشيد الدين فضل الله همدانى