تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع التواريخ ( تاريخ آل سلچوق ) ( فارسى ) — صفحة 52

مساهمون:

ص٥٢
بودى . او هم در شب اين ماجرا با صدر الدّين بگفت ، و او بىتوقّف هم در شب به در سراى سلطان آمد ، و به خلوت اين سرّ عرضه داشت . سلطان ديگر روز تمارض نمود ، و فصّاد را بخواند . چون فصّاد بازوى سلطان ببست و نيش بيرون آورد ، سلطان از روى هيبت و سياست و انكار تيز در وى نگاه كرد . فصّاد را لرزه بر اعضا افتاد و گفت : اى خداوند به جان زينهار ! و صورت حال براستى تقرير كرد . سلطان فرمود تا هم بدان مبضع فصّاد را فصد كردند . در حال سياه شد ، و جان بداد . سلطان را در الحاد سعد الملك هيچ شكّى و شبهتى نماند ، تا ديگر روز او را و ابو العلاء مفضّل را بياويخت ، و بعد از دو روز قلعه بسپردند ، و احمد عطّاش را به زير آوردند ، دست‌بسته بر اشترى نشانده در اصفهان بردند ، و افزون از صد هزار مرد و زن و كودك بيرون آمدند ، و مخنّثان با دهل و دف و طبلك او را در شهر مىبردند ، و نثارها از سرگين و خاكستر و امثال آن بر سر وى مىريختند . شخصى او را در آن حالت پرسيد كه تو دعوى نجوم مىكردى ، عجب كه در * طالع خود چنين روز نديدى . جواب داد كه در احكام طالع خود ديده بودم كه به حالتى در اصفهان روم كه هيچ پادشاه نرفته باشد ، امّا بر اين صفت ندانستم . آنگاه او را به نكالى و عقوبتى سخت هلاك كردند و بسوختند ، و قلعه را خراب كردند ؛ و به فتح آن قلعه فورت فتنهء آن مخاذيل در عراق فرونشست . بعد از آن اتابك شيرگير را با سپاهى تمام و عدّت به نظام به پايان الموت فرستاد ، و مدّتى آنجا حصار داد ، كار بر ايشان تنگ شد . ناگاه خبر وفات سلطان به ايشان رسيد . امراى حضرت ايشان را بازخواندند . سلطان محمّد پادشاهى عادل خداىترس عالم‌دوست بود ، امّا به ادّخار مال ميلى تمام داشت . خواجه احمد بن نظام الملك در وزارت او قصد امير