مىدادند كه اين چه حالتست كه رفت .
و مدّت اين پادشاهى بيست و هفت روز بود به همدان .
چون اين خبر به سلطان محمّد رسيد باور نكرد ، پنداشت كه امرا كيدى سگاليدهاند و پراگنده شده ، تا او به همدان بازآيد و او را بگيرند . تا خبر متواتر شد ، و معتمدان برسيدند . سلطان روى به همدان نهاد ، و
كَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتالَ
برخواند ، و به نزديكى شهر قصرى بنا كرد سخت عالى ، و امرا آلاتى كه از كوشكهاى قديم مانده بود بدان موضع آوردند ، و كوشكهاى بسيار در حوالى آن بساختند ، و ملك بر او مقرّر شد ، و جمال الدّين قفشد امير حاجب بود ، جلال الدّين را از وزارت دستكوتاه كردند ، و به شمس الدّين ابو نجيب دادند .
و سليمانشاه از آنجا به خراسان كشيد ، در سنهء خمسين و خمسمايه از راه بيابان از تون و جنابد به طبس گيلكى آمد ، و بر صوب يزد به در شهر اصفهان آمد با سوارى پانصد . رشيد جامهدار شحنهء اصفهان بود . سليمان شاه به دو رسولى فرستاد و به مواعيد دلپذير اميدوار گردانيد أعقابا بعد أعقاب و إكراما بعد إنعام ، تا او را در شهر آورد ، اجابت نكرد و گفت :
اين امانت از برادرزادهء تو دارم ، و من در امانت خيانت نكنم ، تو جواب او بازده كه اصفهان و جمله نواحى خود مسلّم باشد بىتيغ و خصومت . چون از او نوميد گشت و حصنى ديگر نداشت ، سوى بغداد رفت ، و با خليفه استجارت كرد . خليفه او را ترغيب كرد ، و برگ و آلات سلطنت بداد ، و به سلطنت نامزد كرد .
از بغداد به جانب آذربيجان رفت ، و از در خيمهء اتابك ايلدگز بازشد ، و ملكشاه برادر محمّد با او بود ، و اقسنقور فيروزكوهى از اينانج مستوحش شده بود ، هم با ايشان بود . ايلدگز را ضرورت شد معاونت او كردن . لشكرى انبوه جمع آمدند ، سلطان محمّد را خبر شد از آن جمعيّت . از در همدان * با لشكرى