چهار صد سر اسپ و استر زينى همه اختيار ، به غير اسپان غلامان و حواشى سراى و آنچه به هرشهر و نواحى بسته بودند ، فى الجمله آن مال و تجمّل و نقد و جنس كه از خاصبك به خزانهء سلطان رسيد ، هيچ سلطانى را نبود ، و دفاين و ودايع و ذخاير كه فاسر آن نيفتادند و ندانستند ، خداى داند و بس .
شعر
قد يجمع المال غير آكله * و يأكل المال غير من جمعه *
و در آنوقت كه سلطان مسعود از دنيا رفته بود ، و ملكشاه به پادشاهى نشسته - اين حال در فصل متقدّم مذكور است ، همانا مكرّر تواند بود ، و اللّه اعلم - به موجبى كه در اصل بود نقل رفت ، آنگاه سر هردو به شمس الدّين اتابك ايلدگز و امير نصرة الدّين خاصبك بن اقسنقور صاحب مراغه فرستاد ، و پنداشت كه ايشان را خوش آيد ، و من بعد عصيان نتوانند كرد . ايشان لشكر برگرفتند ، و سليمان بن محمّد را كه عمّ او بود از زنگان بياوردند و در همدان به پادشاهى بنشاندند . محمّد شاه به اصفهان گريخت ، و چون سليمان از همدان رفت ، با همدان آمد .
امير اينانج صاحب رى با او بود ، و خاصبك كه پيشكار و اتابك سليمان شاه كه محبوس بود از دست برادر در قلعهء برّجين مدّت هفت سال ، به تدبير كوتوال قلعه و رضاى او امين الدّين مختصّ به زير آمده بود ، و به جانب آذربيجان رفته ، و امراى اطراف را به دست آورده . چون اتابك ايلدگز و اتابك ارسلانپه و الپغوش كونهخر و فخر الدّين زنگى و مظفر الدّين الپارغو پسر يرنقش بازدار و امير خوارزمشاه يوسف كه برادر زنش بود ، و چون سلطان محمّد خاصبك را برداشت بىانديشهء عواقب امور سليمانشاه با لشكرى گرانروى به همدان نهاد ، و با سلطان محمّد سپاه سخت اندك بود كه لشكر خاصبك پلنگرى جمله پراگنده شده بودند ، اعتماد را نمىشايست .
مع هذا اين مقدار كه بودند ، دو هوايى آغاز نهادند ، و سلطان محمّد از بهر تسكين