ايشان به كلاه زر مىبخشيد ، و به جوال جامه مىستدند و مىگريختند ، تا خزاين خاصبكى سپرى شد ، و لشكر نماند ، و خصم نزديك رسيد .
سلطان از همدان روى به اصفهان نهاد با حسن جاندار و جماعتى مقرّبان و مطيعان . بعد از سه روز سليمان شاه برسيد با لشكرى انبوه و گروهى بشكوه ، و بر مرغزار در همدان دو فرسنگ طول در دو فرسنگ عرض لشكرگاه بود ، از ايشان هيبتى و حشمتى و شكوهى در دلها مىنشست ، و از لشكر سلطان محمّد آنها را كه خانه به همدان بود مىگريختند ، تا مدد او بغايت كم شد . همه عراق دل بر پادشاهى سليمان شاه نهادند .
فخر الدّين كاشى وزير او بود ، و خوارزمشاه يوسف امير حاجب ، امرا مىخواستند كه اين هردو منصب تغيير و تبديل كنند ، وزارت به شمس الدّين ابو نجيب دهند كه وزير سلطان مسعود بود ، و حاجبى به مظفّر الدّين الپارغو .
خوارزمشاه يوسف حاجب از سگالش ايشان آگاه شد . با خواهر خويش كه در حبالهء سليمانشاه بود تقرير كرد كه شبى كه موعود كرده باشد ، با سلطان بگويد كه جمله لشكر بر تو خروج خواهند كرد ، و سلطان محمّد را باز مىخوانند ، و امشب جمله به گرفتن تو برمىنشينند . خوارزمشاه حاجب در آن شب سپاه خويش برنشانده بود ، و پيرامن سراپردهء سلطان بداشته ، يعنى محافظت خوابگاه سلطان مىكنم .
سليمانشاه از سبكسارى و بىثباتى حالى اسپ نوبت بخواست ، و نقدى كه در خزانه موجود بود برداشت ، و خويشتن را چون موى از خمير ملك به درآورد ، و بارگاه و پايگاه و شرابخانه و خزانه و اسباب پادشاهى همچنان بر جاى ماند ، و به جانب مازندران و خراسان بيرون رفت ، و امرا از اين حال بىخبر تا روز ديگر لشكرگاه برقرار بود ، و سلطان ناپيدا ، و در سراپردهء سلطان لا داعى و لا مجيب ، آنچه مانده بود ، لشكريان بغارتيدند ، و همه از يكديگر انديشناك شدند ، و هرقومى به جايى رفتند ، و به يكديگر پيغامها
جامع التواريخ ( تاريخ آل سلچوق ) ( فارسى ) — صفحة 99
مساهمون: رشيد الدين فضل الله همدانى
ص٩٩